برای دکتر محمود
خاتمی احترام خاصی قائل هستم .بخش زیادی از این احترام به شخصیت اوباز میگردد و سپس به ترتیب دانش و منش معلمی اش را نظر دارم
. در طول ترم گذشته که درس فلسفه معاصر را
با او میگذراندم در تعداد کمی از جلسات حاضر شدم. اما کتابش مدخل فلسفه غربی معاصر
( که آشنایی عمومی از مباحث ارئه میدهد ) دائما همراهم بود .این کتاب که پراکنده و
پرتکرار است ( نثر خاتمی نیست و تقریر دنشجویان از کلاس اوست ) فضای کلاس او و سبک تدریسش را به
خوبی تداعی میکند . در واقع سبک معلمی او چیزی است که من نمی پسندم .جذابیت در خطابه
و گفتار هنری است که به نظر ذاتی( یا قابل اکتساب با سختی فراوان) میاید...چیزی که طالب زاده از آن بهره مند است و
خاتمی نیست .اما هانطورکه گفتم وسعت دانش و شخصیت خاص او تحت تاثیر قرارم میدهد
... ترم گذشته او از ما خواست به عنوان تکلیف گفت و گویی فرضی میان خودمان و
هایدگر بنویسیم . موضوعی که در نگاه اول به مزاح میماند . قرار بود متن مورد نظر
گفت و گویی باشد با نثری ادبی درباب مساله مرگ در هایدگر . من سعی کردم از نوشتن
متن سرباز بزنم . دلایل من کمابیش شبیه سایرین بود و از توضیحشان در اینجا صرف نظر
میکنم . خاتمی مخالفت کرد و عاقبت متن را نوشتم و باید بگویم ازاین بابت از او
ممنونم . امیدوارم که خوانده شود و
مخاطبی داشته باشد .
عیب جویی هنر خود کردی عیب نادیده یکی صد کردی .
جامی ( سبحه الابرار)
این متن مناظره ای فرضی ست میان من و
هایدگر .. تمام متن را در یک نوبت و با شتاب فراوان نوشتم .. طرح اولیه ای نداشتم و همراه با
متن روحیه ام تغییر کرد.....پرسش هایم بی نظمند و
ساختاری ندارند .. این پرسش ها بدون نظم و ربطی که در نوشتن هست طرح شده اند... و
فکر میکنم دست کم از این جهت توانستم به قالب گفت و گو نزدیک شوم ....این
سوالات هرچند نظمی و استحکامی ندارد ..
اما حقیقی اند و از این جهت برای خودم در خور احترامند .
من و هایدگر
واضح است که از دیرباز می دانسته ای که وقتی از لفظ هست استفاده میکنی چه مقصودی داری .. اما همین لفظی که همیشه می پنداشتیم معنایش را می فهمیم اکنون ما را سردرگم ساخته است .( افلاطون )
من : شاید اشاره به این مطلب در چنین گفت و گویی لازم نباشد اما نخستین آشنایی من
با شما از طریق علاقه ام به ادبیات محقق شد ..شانزده سال داشتم که در کتاب نازلی (که بنا به
سنت منحرف ترجمه ی ادبی در ایران هیاهوی بسیار بر سر آن درگرفت وبسیار ارج نهاده
شد و تمام آثار نویسنده اش به فارسی برگردانده
شد ) به نام شاعری برخوردم .این شاعر
هولدرلین بود .... شخصیت زن کتاب که زنی
آلمانی ، مسیحی ، میانسال و بیوه بود شیفته ی این شاعر بود و عجیب آنکه زن آلمانی
از طریق سرباز روسی که در جریان جنگ به اسارات آلمانها درآمده بود با او آشنا میشد .. کتاب ملغمه ای بی تناسب بود از احساساتی
گری مسیحی .. تلاشهای ابلهانه برای توصیف فکر زنانه و نکته دانی های ادبی .. تنها
مزیتش طرح نام هولدرلین ( و البته ییتس بود) ..بعد از آن به سراغ اشعار هولدرلین رفتم.. ..کنجکاوی که به اشنایی با
درسگفتارهای شما درباره ی او نیز منتهی شد...
شما در آثار
خود به تفصیل به ارج شعر و شاعران پرداخته اید ..ارجی که مبانی محکمی در فلسفه ی
شما دارد و ریشه ی این ارج همواره از مسائلی بوده است که من را به تحسین شما وا می
داشت ( پیش از شما در تاریخ فلسفه.. بزرگانی دیگر .. یک چنین ارج والایی برای هنر
قائل گشته بودند..رمانتیک های آلمانی ..برادران شلگل .. نووالیس...رودر و تیک و
دیگران ..و شلینگ که هرچند هرگز در مجله ی
حلقه ی رمانتیک ها ، آتنائوم ننوشت اما همواره .. همراه با دوست دیرینه اش...
هولدرلین بر آنان آثر داشت وهم چنین نیچه
.. مردان بزرگی که گمان میکنم شما از انان
اثر پذیرفتید.. نیچه در زایش تراژدی نوشته
بود : هنر زندگی را ممکن و شایسته ی زیستن میکند....وهرچند که در آثار بعدی خود به
نقد دیدگاههایش در زایش میپردازد باز بر سر این دیدگاه میماند و میگوید : دیگر
مطمئن شده ام که هنر والاترین رسالت ها را دارد...او هم چنین در خواست قدرت نوشت :
چشم انداز ضد متافیزیک به جهان هنری است ... این همه را ما در آثار شما با بیان و
تقریری دیگر و از راهی دیگر شاهدیم ..خود شما نـیز از وحـدت تفکر در نزد متفکران
بزرگ سخن گفته اید ..از قول شما شنیده ام که : تفکر
محدود کردن خود به فکری واحد است که یک روز مانند ستاره ای در آسمان ثابت می
ایستد.... که البته گمان میکنم معنایی چندپهلو دارد. در این باب بسیار میتوان
سخن گفت به خصوص که من بیش از هر چیز در تفکر شما به بحث شان هنر علاقه مندم اما قرار بر این است که بحث ما بر سر وجه دیگری از فلسفه ی شما
باشد.. بحث مرگ ..من میکوشم تا جایی که مقدور است این بحث را محور گفت و گو قرار دهم...
هرچند ممکن است حواشی دیگر به اقتضا مطرح شوند ... به نظر من بحث مرگ برای فهم تمامی فلسفه شما ضروری ست ..هرچند که
بحث مرگ در اثار شما فی نفسه مطرح نیست اما در فلسفه شما نهایتا به نقطه ای می
رسیم که در آن فهم معنای هستی ، ارتباط میان نیستی و هستی و .. از طریق مرگ روشن
میشود ..
پیش از
هرچیز مایلم ستایش خود را از توجه دوباره به وجود به معنای وجود انسان در فلسفه
شما بیان کنم. انسان و برداشت نوین شما از او... موجود آزادی که که نحوه ی هستی
خود را از میان بی شماران امکان موجود برمی کشد و به نحوه خاص بودن خود فردیت می
بخشد . توجه شما به مفهوم وجود.. و ایجاد
تمایز میان این وجود و وجود اشیا ( وجود تو دستی و فرادستی) شاید یکی از بنیادی
ترین اصول فلسفه شما به زعم من باشد....ازهمین جاست که فلسفه ، جدیت نخستین خود را
بازمیابد ..فلسفه پس از این تمایز و توجه به این نکته ی نغز و بدیع دیگر نمیتواند بررسی
سطح باشد ..نه بررسی های علم زده و نه موجود
بینی و بررسی جهان بر حسب جوهر...پس ازالتفات
به این تفاوت بنیادی تمایز وجود انسان و وجود اشیا نمی توانند پاسخ گوی
نیاز ما در جست و جوی حقیقت باشند . مفهوم دلشوره که در بحث های شما در ارتباط با
روبه مرگ بودگی دازاین مطرح میشود.. دلشوره ای که از توجه به نیستی حاصل میشود ..
هراس آدمی وخوف او از مواجه با مفهوم عدم ..که بسیاری از جنبه های عادی زندگی را
نفی میکند ..با وجود این مفهوم و مفاهیم دیگر که به انها اشاره خواهم کرد دیگر
بررسی جهان و مثلا فلسفه به معنای تحلیلی آن به مزاحی میماند که از اصلی اساسی
غفلت کرده است دلشوره موضوع فعالیت های هرروزه را منتفی میکند.. فعالیت روزمره ای که
پژوهش دانشمند که لاجرم درحیطه ی وجود تو دستی و وجود فرا دستی ست نیز شامل آن
میشود ..پژوهش هایی که هیچ التفاتی به حیثیت خاص انسان بودن انسان و تفاوت بنیادین
آن با وجود تخته سنگ ندارند... توجه شما
به مفهوم اصالت ..
هایدگر :
اصالت .. بله .. اصالت .. شما به این مفهوم اشاره کردید و من مناسب میدانم که به
یک بدفهمی رایج از فلسفه ی خودم اشاره کنم . این بدفهمی فهم اصالت به معنای اخلاقی
کلمه است .. من بارها تاکید نموده ام که اصالت در تفکرمن به معنای اخلاقی و ارزشی
مراد نمیشود. البته من اساسا به تمایز میان هست و باید باور ندارم
.. به نظر من این تمایز .. تمایزی قلابی است که نخستین بار در مکتب افلاطون طرح شد
.. من هستی شناسی بنیادی را با اخلاق بنیادی یکی میدانم اما در هر صورت فهم معنای
اصالت به صورت یک باید اخلاقی ساده بسیار از تفکر من دور است و در واقع مفهوم اصالت
بنیان های هستی شناسانه ی عمیقی در تفکر
من دارند که مایل در این مجال تو ضیحشان دهم. من از لفظ اونتتیسیته که به معنای حقیقی بودن است برای
آنچه شما از آن به اصالت تعبیر کردید استفاده کردم.برای فهم مفهوم اصالت در تفکر
من لازم است به مباحث دیگری اشاره کنم. همانطور که شما اشاره کردید .. من یکی از
بحرانهای انسان معاصر غربی را بی خانمانی او میدانستم .. به نظر من این مساله از
غفلت انسان معاصر غربی از مفهوم وجود ناشی میشود .. من سرتاسر تاریخ فلسفه را
تاریخ غفلت تدریجی از وجود میدانم .انسان مدرن بی اصل و نسب گشته است .شما می
بینید که ثمره ی نهایی مدرنیته تکنولوژی است ... در پس تفکر تکنیکی ، تفکری نهفته
است که میان انسان و عالم فاصله انداخته
است . انسان دیگر در باب فهم وجود تلاشی نمی کند .. این مهم را به تکنیک
سپرده..پیش نهاده ی من این است .. به جای تفکر تکنیکی بایست تفکر اگزیستانسیال
قرار داده شود ..و انسان به نحو وجودی به درک مسائل نائل شود و تکنیک به جای او
این کار را نکند. .. در مدرنیته انسان به مثابه سوژه قرار گرفته و تمامی عالم را
ابژه خود قرار داده .. اما پایگاه خود این سوژه کجاست ؟ این جدایی و افتراق انسان و
عالم سبب میشود که انسان جدید مثلا دکارت به اثبات عالم اهتمام کند ..ولی اگر تفکر
به نحو ..
من : این
اشاره ی شما به بحث اثبات عالم و لزوم آن در پرتو مدرنیته من را یاد سنت خودمان
انداخت ..تا جایی که من اطلاع دارم در سنت
ما هرگز مسائل این چنینی مطرح نشده اند .در عرفان اسلامی مراتبی برای ادراک متصور
هستند که از این قرارند : اول علم الیقین دوم صدق الیقین سوم عین الیقین و عاقبت
حق الیقین ... برخی چون هبلی اعتقاد داشته اند که اساسا به حق الیقین راه نیست ..مولوی
در دفتر پنجم مثنوی میگوید عین الیقین شریعت است وصدق الیقین حققیت و عین الیقین
حقیقت و حق الیقین سوختن ... بنابراین در کمال تفاوت با سنت مدرت غربی مشاهد می
کنید که در تفکر عرفای مسلمان مراتب ادراک از شریعت و احکام ظاهری آغاز میشود و
نهایتا به فنا در حقیقت منتهی میشود .. اما ارتباط این بحث به بحث شما .. از میان
این مراتب نازل ترین مرتبه علم الیقین است و در باب نسبت انسان و عالم ، عرفا
معتقدند که انسان در چنین مرحله ای درون عالم قرار دارد ( هم چون تفکر یونانیان )
در این مرحله درون دایره ی که روح عالم
است که یک دایره ی عظیم بیرونی است ،جسم قرار دارد این جسم هسته ی آن دایره ی عظیم روح عالم است ...گرد این
جسم یک دایره ی دیگر قرار دارد که نفس است اما این نفس باز درون دایرهی مرکزی بیرونی است و... در مقابل در مرحله ی سوم یعنی عین القین
جسم دایره ی بیرونی است و روح عالم هم چون هسته ای درون آن است و نفس باز چون مقام
پیشین هم چون هاله ای گرد این هسته است . مراد از این همه این بود که بگویم در
عرفان اسلامی یا عالم درون اسلام است و یا انسان درون عالم که البته وابسته است به
درجات اشخاص و نیازی به اثبات عالم نبوده است .
هایدگر :
بله .این تشابه جالب است..من نیز نهایتا راه
حل بحران بی خانمانی انسان را اتحاد با عالم دانستم .دازاین یعنی وجودی که در
انجاست اما این در مقولی نیست بلکه دازاین عالم است و عالم دازاین است ..و هر
انسانی عالمی منحصر به خود دارد .. همانطور که گفتم اساسا ازپیامدهای تاریخ
متافیزیک غربی است که در سیر خود به این نقاط میرسد .. مدار بحث من اساسا بر سر
غرب است و تمامی این مسائل و حتی راه حلی که ارائه میدهم برای حل بحران انسان معاصر غربی است
که مطرح شده است . به بحث خود باز می گردیم که کوشش برای طرح مقدمات بحث اصالت در
نظر من بود .
همانطور که
شما دراوایل صحبت تان اشاره نمودید من میان مفهوم وجود انسان و وجود اشیا دیگر
تمایز قائل شدم ..و همانطورکه گفتم توجه به مفهوم وجود را راه حل دانستم برای حل
بحران .. اما کدام وجود ؟ من معتقدم که ما
هیچ مدخلی برای برای تقرب به وجود
نداریم جز خودمان ..خود انسان ..اگر ما وجود انسان را بخواهیم تحلیل کنیم به حضور
او منتهی میشود و این حضور از نظر من ارکانی دارد .. حضور زبانی .. زمانی .. آگاهی
من .. اگزیستانس ..اگزیستانس و دازاین که
در واقع دو معنا از یک امر واحدند .. هر دو معنای وجود انسان هستند و مختص به
انسان اما دازاین و اگزیستانس به چه معنا هستند ؟
عالم توسط
من فرافکنده می شود ، در نتیجه عالم
اگزیستانس من است . من همیشه از خودم فرا شدن دارم . یعنی همواره چیزی از من فراتر
می رود و این چیز خود من است ...
دازاین حیث
مکانی این وجود است . در عالم بودن این وجود . دا روشنی وجود است . انسان عبارت
است از دازاین .. و دازاین با عالم ، اتحاد وجودی دارد .
بنابراین
اصلا بدون عالم بودن انسان امکان ندارد.اگزیستانس با محدودیت هایی روبه روست که از
در عالم افکنده شدن او ناشی میشود . انسان انتخاب است . انسان مواجهه با ساحت
امکانات است. در نتیجه انسان همواره معطوف به آینده است .از پیش تعین خاصی ندارد و همواره معطوف به آینده است . به علاوه
این انسان هستی خاص خود را دارد . و بنا به فرافکنی که می کند خود را تحقق خاصی به
خود میدهد .
بحث بعدی که
برای فهم مفهوم اصالت و به تبع آن بحث مرگ ضروری است .بحث پرواست . به نظر من
دازاین یک ساختار سه گانه دارد . کلیت این ساختار سه گانه پرواست .
این ساختار
سه حیث دارد :
اگزیستانس:
(فرافکنی و تعین بخشی به خود در زمان )
واقع شدگی :
انسان به جهان پرتاب شده است و پرتاب شدگی همواره به شرایط و موقعیت خاصی است . اگزیستانس
امکان فراروی از خود دارد اما شرایط پرتاب شدگی به امکان مطلق ما حد میزند .
در افتادگی
: که با مفهوم داسمن مرتبط است .ما در ارتباط با داسمن ( که ممکن است یک فکر یک
عقیده یا یک شخص یا مرام باشد) ممکن است او را حجاب خود قرار دهیم و انتخابهایمان
را محدود می کنیم به داسمن ... در بحث
اگزیستانس گفتیم که در هر لحظه از میان بی شمار امکان یکی را انتخاب میکنیم و به
خود تعین می دهیم .. خود را به پیش می
افکینم .. اما اگر داسمن حجاب من واقع گردد...دیگر اگزیستانس من حیثیت خاص بودن
ندارد .
اینجاست که
مفهوم اصالت بروز میکند . من در هستی و زمان کوشیدم از طریق دازاین یا نحوه ی
انسانی آنجا بودن فهم هستی را طلب کنم . در ادامه بحثم من میان وجود اصیل و غیر
اصیل دازاین تفاوت نهادم.وجودغیر اصیل وجودی است که صرفا بر اساس ساختارهای از پیش
تعیین شده رفتار و انتخاب میکند. وجودی که داسمن را حجاب خود قرار داده است . داس
من در زبان من به معنای آنها ست . انسان در حالت غیر اصیل بودن به شخصی تابع
آدمیان دیگر بدل میشود. من در هستی و زمان در این باب نوشتم : لذت می بریم و خوش
می گذرانیم ..همانطور که آدم این کار را میکند ..میخوانیم و می بینیم ودرباره ی
ادبیات قضاوت میکنیم ..همانطور که آدم می بیند و قضاوت می کند ..به همین سان از
انبوه خلایق کنار می کشیم ..همانطور که آدم کنار میکشد ..جا میخوریم از آنچه آدم
جا میخورد ..
من: شما علت
عیر اصیل بودن دازاین را چه میدانید ؟
هایدگر: فرار از مرگ..دازاین اصیل می پذیرد ک مرگ رخدادی نیست که در زمان آینده به وقوع بپیوندد اساسا مرگ یک اتفاق نیست ...گفتیم که اگزیستانس انسان هر لحظه خود را فرا می فکند و به خود تعین می بخشد اما آیا این امکانات متناهی هستند یا نامتناهی ؟ می بینیم که مرگ تناهی امکانات انسان است .. و از آن رو که تمامی امکانات رو به این تناهی دارند و در آن متوقف میشوند..بنابراین متوجه میشویم که مرگ نیز یک امکان است اما امکانی که تمام امکانات به سوی آن می روند ..مرگ نشانه ای در پایان تجربه ی ما نیست .. مرگ ساختار بنیادی و جدایی ناپذیر دازاین است .این ساختار درونی ترین امکان ماست نه واقعه ای که ما انتظارش را بکشیم .. برای فهم معنای مورد نظرمن از ترس آگاهی و راه حلم برای اصیل بودن دازاین ضروری است که در نظر داشته باشیم که ترس آگاهی انتظار مرگ را کشیدن نیست ..ما در زندگی روزمره هر لحظه طرحی میافکنیم .. ولی چه چیز مرگ را خاص میکند ؟ این که مرگ امکان است . اما امکانی که محقق نمی شود .. هنگامی که من مردم دیگر قابلیت برآورده کردن امکانی را ندارم ..پس مرگ نهانی ترین و نهایی ترین امکان است... نزدیکی و توجه به مرگ سنگین است و مشوش کننده و دازاین غیر اصیل
در واقع در زندگی غیر اصیلش میکوشد از این تشویش و این سنگینی خلاص شود ..انسان
جرئت مواجهه با نیستی را ندارد..
من : بگذارید قدری به عقب بازگردیم به بحث اصالت و
دلایل آن .. شما گفتید که دلیل غیر اصیل بودن انسان پرهیز او از در نظر گرفتن مرگ
به عنوان درونی ترین امکانش است .. شما بدین گونه میان مفهوم اصالت و مرگ آگاهی
پیوندی ناگزیر برقرار کردید .. در هر حالی که من گمان میکنم ما قادر بودیم به نحو
دیگری تامل نماییم ...یعنی مفهوم اصالت را با معنای خاص شما بپذیرییم اما آنرا
اینگونه بدیهی با پرهیز از مرگ گره نزنیم.. گمان میکنم که ریشه ی این غیر اصیل
بودن انسانها در عوامل بی شماری می تواند باشد
از تقاضای روانی آنها برای همراهی با جمع و امری غریزی تا موارد ممکن دیگر که ممکن است با بررسی
روانشناسانه و یا تامل به ذهن آیند ... مثلا ممکن است این مساله بیشتر یک واقعیت
اجتماعی باشد ..واقعیتی که در ساختار
اجتماعی انسانی در طول تاریخ به نحو ضروری
محقق شده است .. آدم های بسیاری بدین گونه زیسته اند ..من احساس میکنم که وجود
انسانی همواره احساس میکند که انفعالات و حالات و افعال و حتی افکار او در نهایت
اموری ناچیز هستند .. به همین نحو آدمی ترجیح میدهد همان قالب همیشگی را تکرار کند
.. این مساله حتی ممکن است امری مطلقا آگاهانه نباشد ... ببینید شما از نحوه ی
اصیل دازاین صحبت می کنید ..و در مقابل آن دازاین غیر اصیل من درباره ی علل این غیر اصیل شدن و اصیل شدن
کنجکاوم به نظر من ضروری است که شما تمام حالات ممکن که ممکن بود علت اصیل نبودن
یک دازاین شود بحث کنید اما شما مستقیما و گویی با یک آگاهی قبلی به سراغ مفهوم
مرگ رفتید ..شاید به این دلیل که شما مساله از جهتی عکس من می بینید شما ابتدا
مفهوم مرگ را به عنوان خودی ترین امکان دازاین که توجه به آن تفرد دازاین را ممکن
می کند در نظر گرفتید و سپس مفهوم اصیل و غیر اصیل از آن مشتق شد ..سپس به توصیف
این دو پرداختید اما اگر ما اولا و بالابتدا به سراغ مفاهیم اصیل و غیر اصیل برویم
چطور ؟ از جهت معکوس دیگر بدیهی نیست که علت فاعلی این امور عدم التفات به مرگ
باشد اینجا بی شمار پیش نهاده ممکن است که در نظر گرفته شود .. هم چنین به نظر من
لازم است خود مفهوم اصالت دقیقا روشن شود ..در بحث های شما بیشتر به نحو سلبی از
ان صحبت میشود و می گویید که غیر اصیل چگونه است در باب اصالت به معنای ایجابی
بیان شما مبهم و یافهم من ضعیف است .. شما می گویید که در صورتی انتخابهای انسان
اصیل است که در نسبت با وجود نامتناهی ساخته شود ..اما این تعریف به دور میماند ..
اگر ما بخواهیم معنای خود اصالت را به نحو روشن بدانیم چه باید کنیم ؟ همانگونه که
معنای غیر اصیل را دانستیم ..این جمله که اگر انسان به مرگ خود به عنوان امکان
قوام بخش نظر کند اصیل است باز دارد علت و شرایط اصالت را توضیح میدهد .. آیا صرف
توجه به مرگ به عنوان امکان مقوم در نظر شما همان اصالت است ؟ گمان نمی کنم این
گونه باشد آنچه از نوشته های شما بر می
آید آن است که شما اصالت را نتیجه ی این امر می دانید نه خود این امر ...در تفکر
شما شجاعت مفهومی است که به قدرت مواجهه ما با حقیقت اطلاق میشود .. اما از این
مواجه چه چیزی نصیب ما خواهد شد ..اگر من در نسبت با عدم و نیستی انتخاب صورت
بدهم و به مقوم بودن مرگ آگاه باشم آنگاه
اصیلم .. اما چندان روشن نیست که اصیل بودن به چه معناست ...آیا به معنای فردیت
دازاین است حیثیتی که خودش به امکانات خود تعین می بخشد ؟ این جزئیت و فردیت
دازاین تا چه حد ممکن است ؟ به نظر من تا حد ناچیزی .. به خصوص در ساحت تفکر و
اندیشه .. از تبعات فکر شما بدون شک وزن
دادن به فرد در مقابل جمع است ( و این خلاف سنت آلمانی است که فرد را به نفع جمع
مصادره میکند .) شما معتقدید که دازاین زمانی میتواند به معنای کامل خود را فرا
فکند و به نحوی خاص از میان امکانات خود انتخاب کند که داسمن حجاب او واقع نشود
... در این صورت انسان اصیل خواهد بود و وجود او حیث خاص بودن خود را خواهد یافت
او یک عالم خواهد شد.. اما آیا واقعا آنچه که سبب میشود انسانها در زندگی روزمره
از هم متمایز شوند عدم تاسی آنها از داسمن یا آنهاست ؟ آیا آدمی که بنا به همان جمله
ی خود شما به نحوی دیگر می اندیشد ..جا میخورد و کنار میکشد همان انسانی ست که
حیثیت خاص دازاین را محقق کرده است ... من گمان میکنم این آدم هرچند شاید در یک محدوده ی زمانی و
مکانی خاص حیثیت خاصی را به لحاظ اندیشه و عمل محقق کرده باشد و به زعم شما اصیل
زیسته باشد باز به لحاظ تاریخی قابل طبقه بندی در دسته ی مشترکی از انسانهاست ..در
واقع من فردیت به شدت در چالش می بینم اگر بخواهیم در گستره ی تاریخ و جغرافیا به
نحو دقیق بررسی اش کنیم ...زمانی که سارتر آثار شما ر خواند ادعا نمود یک آلمانی
همان چیزی را که او قصد داشته در فلسفه بگوید را گفته است ..در زندگی روزمره این
احساس را که کسی در جای دوری از جهان فردیت ما را به نحو دقیق هم چو ما زیسته است
به کرات تجربه می کنیم ...در واقع بحث من این نیست که ما امکان فراروری از داسمن
را نداریم .. اما در مقابل آن .. وضعیت مقابل آن دقیقا چیست ؟ دازاینی که تحت حجاب
داسمن می زید خود را به هستی با .. در جایی .. کاسته است ..در مقابل انسانی هست که هر لحظه خود را محقق میکند و به
پیش می افکند .. ساختار اگزیستانسیال انسان نباید فدای داسمن شود اما چه چیزی عاید
میشود یک فردیت متحقق شده ی آگاهانه ؟ آیا این جزئیت براستی جزئیت خواهد بود و این
عالم براستی یکتا خواهد بود این عالمی که خود انسان است .. اگر آنرا در تاریخ
بسنجیم باز یکتا خواهد بود ؟ پاسخ من این
است بله و خیر .. بله زیرا بنا به اصل پرتاب شدگی انسان در شرایط و سپس انتخابهای خاص او هیچ دو انسانی عالم های
یکسان ندارند .. اما آیا آن کس که داسمن را حجاب خود کرده از این قاعده مستثنی است ؟ آیا او نیز فردیتی
خاص ندارد .. که شاید هرچند از آگاهی او به تناهی انتخابهایش و گزینش آنها بر این
اساس نیست اما دست کم فردیتی است .فردیتی از نوع دیگر .. در واقع به نظر من حیث
اگزیستانسیال انسان قابل چشم پوشی نیست .. اساسا داسمن نمیتواند آنرا از فردیت ساقط کند و مرگ
آگاهی نمی تواند به آن فردیتی خاص ببخشد .. میلیاردها انسان بر روی کره ی زمین زیسته اند و این
میلیاردها انسان به نحو ناگزیری حتی
خاصترین تجربیات .. افکار و حالات هم را تکرار کرده اند .. من فکر میکنم اگر چیزی
در جهان جدید به نظر میرسد به این علت است که انسانهای قبلی از نوشتن آن یا ثبتش
غفلت کرده اند .. ظرایف فلسفی هر دورانی ممکن است به ذهن طلبه ی فلسفه ای از نسل
قبل خطور کرده باشد .. انسانها به ندرت به اذعان افکار خود اقدام میکنند .. من فکر
میکنم شما بخش ی از ملاحظات من را در نظر داشتید زمانی که نوشتید : تفکر محدود کردن خود به فکری واحد است .که زمانی
در آسمان هم چون ستاره ای می درخشد .. براستی منظور شما چه بود ؟ آیا جز این است
که تفکر یک نوع جدی انگاشتن حیثیت معلق و سیال خیالات ماست ؟ ما در تفکر فکر را
محدود می کینم .. شاید همان فکرهای مبهم و نامتعینی که پیش از ما در بی شمار انسان
دیگر محقق شده بود .. ما این ماهی لغزان را به چنگ میاوریم این عمل که در ظاهر یک
پسرفت است خود به یک پیشرفت می انجامد ما سد می بندیم بر جریان جویبار اندیشه و
آنچه پشت این سد جمع میشود همان است که به عنوان نحوه ی اصیل زیستن ما به عنوان
فراروی ما از داسمن و افکار رایج و غیره .. در تاریخ و سنت تفکر ثبت میشود .. سخن
گفتن و به زبان اوردن .. که وجود می بخشد ..این عمل .. عمل تفکر عملی ست متناقض ما
همزمان میخواهیم که به حقیقت نائل شویم یعنی فکر تا انتها سیلان کند و جاری شود و تعین نیابد .. اما از
دیگر سو اگر این گونه باشد اگر مکث و آنی نباشد چیزی حاصل نمی شود .. حقیقت چیزی
است که در توقف فعل حقیقت خواهی حاصل
میشود .. ما هر لحظه می اندیشیم و هر لحظه اندیشه را متوقف میکنیم و صورت می دهیم
تا بتوانیم پیش رویم .. این همه متناقض به نظر می رسد .. و شاید حقیقتا متناقض هست
...در نظر شما وجود محفوف به عدم است .. و حقیقت نا حقیقت است آیا این همه به بحث
من نزدیک نیست ؟شما گفته اید که باید به زبان اگزیستانسال برای بیان حقیقت پناه برد وگرنه زبان مفهومی از بیان حقیقت عاجز است ..
به قول
مولانا : من چو لب گویم لب دریا بود
من چو لا گویم ، مراد الا بود
من ز شیرینی نشینیم رو
ترش من ز بسیاری گفتارم خموش
شما یکی از
نشانه های تحت حجاب داسمن بودن را وراجی دانسته اید و نشانه ی فراروی از آن را
سکوت . شاید من در این همه اشکال بیراهه رفته باشم .. آیا ممکن است که مراد شما از
آن فردیت و جزئیت خاص دازاین که در پرتو مرگ آگاهی حاصل میشود چیز ی شبیه به مقام
سکوت باشد در عرفان ما که در نهایت به
مقام فنا منحل میشود .. ؟
من اینگونه
گمان نمی کنم .. زیرا مرگ در نظر شما پایان است.. شما به کرات در فلسفه ی خود از
مرگ آگاهی و نحوه ی زیست اصیل سخن میگوید اما اگر مرگ پایان است علت غایی هم چو
اصالتی چیست ؟ به نظر من سکته ای هست میان تمام این بحث ها انگار که حلقه ی مفقوده
ای هست که من دقیقا به آن آگاه نیستم .. اما به نظر من بسیار عجیب میرسد این تاکید
بسیار عجیب شما بر وجود ..سپس تاکید بر اصیل ترین نحو وجود و به چه منظور ؟
شما گفته
اید که اخلاق و انتولوژی در تفکر شما به هم پیوسته هستند .. تمامی دلایل وجوب تحقق
نحوه ی اصیل دازاین در مسائل هستی شناسی ست و وجود او .. اما این وجود قرار است
پایان یابد .. درواقع مناط بحث یک امر دائمی نیست .. . امیدوارم منظورم را به نحو دقیق بتوانم منتقل
کنم ..شما از داسمن سخن میگوید و آنرا امری یکتا می دانید اما به نظر من داسمن
امری لایه لایه است .. همانطور که در عرفان مراتب شناخت لایه لایه اند .. من
معتقدم که انسان می تواند چنان که شما گفتید از حجاب داسمن فارغ شود و به مرگ
التفات کند مرگی که در نظر شما امری غیر مضاف و غیر وابسته است یعنی به هیچ چیزی
برای تحقق خود نیاز ندارد با شما موافقم که مرگ درونی ترین امکان دازاین است که
منسوب نیست و قطعی ست اما نمیتوانم با شما موافق باشم در ویژگی دیگری که برای این
مرگ ذکر میکنید که مرگ پیشی ناگرفتنی ست .. ایا حقیقتا از مرگ نمی توان فراتر رفت
؟ بر اسا س کدام تامل شما تمامی حیطه ی وجود و لاوجود را حیطه این جهان در نظر گرفته اید ؟برای من روشن نیست که
چرا در تاملات شما حتی لحظه ای به جهان
دیگر التفات نمیشود .. در سنت ما مرگ یک آغاز است و هر فراروی .. گونه ای فرارفتن
از مرگ است .. شما گفته اید در مرگ دازاین
توان فراپیش خود ایستادن ندارد ..اما درباره ی چرایی این مساله بحثی نیمشود..
چطور مي
توانيم از اين امكان نهايي مطمئن باشيم از امکان تحقق مرگ... . این همان پرسشی ست
که خود شما مطرح می کنید... اصلا قرار بود که مدار بحث ما از ابتدا همین باشد .....یک پرسش اساسی که شما مطرح کردید.. امکان تحقق
دازاین به مثابه کل بود.....سوال این بود که اگر پروا ساختار دازاین است ..یکی از
وجوه این ساختار حیث اگزیستانس بودن آن است یعنی دازاین هر لحظه از خود فراتر می
رود .. دازاین از ان حیث که اگزیستانس است و از خود فراروی میکند .. دازاین از این
حیث که وجود نه هنوز است .. تعین ندارد زیرا دائما وجودش فرافکنده میشود .. پس یک
پرسش ،پرسش امکان کلیت دازاین است .. در همین جا شما بحثی را مطرح نموده اید و آن
بحث مرگ و تناهی است .شما مدعی شده اید که مرگ که تناهی امکانات است میتواند به
دازاین کلیت ببخشد زیرا در این مرحله دازاین تمام انتخابهای خود را محقق کرده و
دیگر قادر به انتخاب اگزیستانسیال نیست پس در این
لحظه میتواند تعین یافته و به مثابه
کل لحاظ شود ..در ادامه شما به بررسی امکان تجربه
ی مرگ پرداخته اید و گفته اید اگر ما مرگ را به نحو اگزیتنسیل و موجود بینی لحاظ
کنیم و به مثابه یک اتفاق به آن نظر کنیم دیگر برای ممکن نخواهد بود که از آن به
عنوان کلیت انتولوژیک دازاین مطرح کنیم پس
باید به جست و جوی راهی باشیم که از آن راه بتوانیم مرگ را به نحو اگزیستانسیال در
نظر بگیریم .. شما بحث هایی میکنید در باب بحث مرگ دیگران و این که مرگ آنها نمی
تواند با تجربه ی مرگ ما قابل قیاس باشد .. هرچیزی در عالم را میشود از انسانها
گرفت جز مرگشان .. پس مرگ چیزی نیست که هم چون عقیذه یا احساسات دیگر ما آنرا از
طریق داسمن برای خود کنیم .. .. اما گام بعدی جاییست که اشکال من مطرح میشود ..در
اینجا شما میگویید امكان نهايي نمي تواند حتمي باشد مگر اين كه
دازاين آن امكان را به عنوان خاص ترين توانايي بودن براي خود ممكن كند. شما خود به عدم امکان تجربه ی مرگ از سوی انسان اذعان کرده اید اما
برای یافتن راه حلی برای تحقق حیث اگزیستانسیال مرگ در زندگی دازاین ...پیشی گرفتن از مرگ را به
عنوان هم نهاد ه ای از تجربه ی مرگ به منظور تحقق یک دازاین اصیل مطرح نموده اید ؟
شما در متن خود نوشته اید گشودگی امکان
دازاین در امکان پیش رونده ی مرگ
ریشه دارد براستی این یک پرش نیست ؟ شما
نوشته اید که . نسبت اصيل با مرگ جهشي است
بر یک حیطه ی ناممکن ... يعني پرتاب خود
به مرگ به عنوان امكان ناممكن.. اما پرتاب خود به امکان ناممکن مرگ میتواند با
تجربه ی مرگ یکی باشد ؟ به نظر میرسد کلیت دازاین به کلی در گرو تحقق جهان دیگری
پس از مرگ باشد .. تا امکان مرگ به نحو اگزیستانسیال محقق نشود .. تمامی این بحث
ها بر سر اصالت دازین یا عدم اصالتش چه معنایی میتواند داشته باشد ؟ و من معتقدم
این پیش نهاد که نسبت اصيل ما با مرگ اين است كه بر مرگ پيشي بگيريم. به اين معني
كه مرگ را از قبل در نظر داشته باشيم و آن را پيش بيني كنيم نمیتواند به هیچ وجه
حتی بدیلی برای تجربه ی مرگ باشد .. بنابراین به نظر من تمام بحث های شما معلق خواهد بود اگر مرگ تناهی
باشد .. و در حلت دیگر نیز اگر مرگ تناهی
نباشد و گذری باشد به جهانی دیگر یا حیثیت دیگری از وجود باز نمیتواند راه تحقق کلیت
دازاین باشد .. زیراما تمام اصول دازاین را از امکانش تا اصالتش را بر حسب تناهی
تعریف نمودیم .. ..