تبليغاتX
هاراگیری

هاراگیری

   بتی هست که بوی تپه ها  را میدهد …بتی که خاکش را از تپه هایی برگرفته اند که در آنها هزاران معشوق مدفونند …و من بوی این معشوق های قربان شده  را استشممام کرده ام … که بادها خاکشان را از تپه های این حوالی بلند می کنند  . .و بادها  بوی عرق تن هاشان را  میاورند… تن هایی که  وامانده اند…وبوهایی که  نیمه شب ها بیدارمان می کند…

در روز اول ماه درساعتی که ممکن است شاعران از آن با عبارت  قوس ظریف ظهر یاد کنند، حصارهای من ویران شدند.بوی تن سوخته می آمد… پیش ازآن که تو قربانی شوی مرد ابلهی چند طوطی زرد برای قربانگاه آورده بود. من در صف ایستادم . در حالی که ناخن هایم از بادی که بر تپه های آن حوالی می وزید ، خاکی می شدند و کسالت وجودم را فراگرفته بود ناچار بودم انتظار بکشم. گویی این راه، راه نیکوتری بود.  شواهد گردآوری شده بودند. ساعات گذشتند و آنگاه موعد فرا رسید. تورا  بر سیینی از طلا گذاشتم چون گوساله ای بریان به محضر خدایان هبه کردم . دراز کشیده بودی تا تقدیم شوی، گویی شکایتی از تقدیر خود نداشتی و خداوند گفت : از این پس خواهید دانست که من خداوندم .

به قربانی نگریستم که از راز خداوند و از نابودی نسوج قلب من بی اطلاع بود.  به افتخاری می مانست که از ان  آن قومی ست از آسمان. با چشمان بسته و رگهای آبی .  اطراف عضلات ناهمگونش ، اطراف عضلات جاندارش  شکوفه های سفید چیدم و او محصور شد محصور میان من، خواست های نامتجانسش ، تقلای مذبوحانه اش برای  قدرت و  شکوفه های سفید . سپس حالتی به من دست داد که گویی هزار مرد را قربانی کرده ام ونه یکی را.  سامسون گفت : اگر گیسوان مرا به هفت رشته نساجی کنی هم چون مردان دیگر ناتوان خواهم شد. و دلیله باور کرد . و من باور کردم و من موهای تو را به هفت رشته بافتم و آنگاه  دشمنان آمدند…اما  تو رشته ها را پاره نکردی در حالی که قادر بودی چنین کنی .. آیا تو نمی دانستی که راز قدرت تو در موهای من است ؟ چه کسی نادان تر بود ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت   توسط میرا  | 

برای دکتر محمود خاتمی احترام خاصی قائل هستم .بخش زیادی از این احترام به شخصیت اوباز میگردد  و سپس به ترتیب دانش و منش معلمی اش را نظر دارم . در طول ترم گذشته  که درس فلسفه معاصر را با او میگذراندم در تعداد کمی از جلسات حاضر شدم. اما کتابش مدخل فلسفه غربی معاصر ( که آشنایی عمومی از مباحث ارئه میدهد ) دائما همراهم بود .این کتاب که پراکنده و پرتکرار است ( نثر خاتمی نیست و تقریر دنشجویان  از کلاس اوست ) فضای کلاس او و سبک تدریسش را به خوبی تداعی میکند . در واقع سبک معلمی او چیزی است که من نمی پسندم .جذابیت در خطابه و گفتار هنری است که به نظر ذاتی( یا قابل اکتساب با سختی فراوان)  میاید...چیزی که طالب زاده از آن بهره مند است و خاتمی نیست .اما هانطورکه گفتم وسعت دانش و شخصیت خاص او تحت تاثیر قرارم میدهد ... ترم گذشته او از ما خواست به عنوان تکلیف گفت و گویی فرضی میان خودمان و هایدگر بنویسیم . موضوعی که در نگاه اول به مزاح میماند . قرار بود متن مورد نظر گفت و گویی باشد با نثری ادبی درباب مساله مرگ در هایدگر . من سعی کردم از نوشتن متن سرباز بزنم . دلایل من کمابیش شبیه سایرین بود و از توضیحشان در اینجا صرف نظر میکنم . خاتمی مخالفت کرد و عاقبت متن را نوشتم و باید بگویم ازاین بابت از او ممنونم . امیدوارم که خوانده شود و مخاطبی داشته باشد .

 

  عیب جویی هنر خود کردی   عیب نادیده یکی صد کردی .

جامی ( سبحه الابرار)

 این متن مناظره ای فرضی ست میان من و هایدگر .. تمام متن را در یک نوبت و با شتاب  فراوان نوشتم .. طرح اولیه ای نداشتم و همراه با متن روحیه ام تغییر کرد.....پرسش هایم  بی نظمند و ساختاری ندارند .. این پرسش ها بدون نظم و ربطی که در نوشتن هست طرح شده اند... و فکر میکنم دست کم از این جهت توانستم به قالب گفت و گو نزدیک شوم ....این سوالات  هرچند نظمی و استحکامی ندارد .. اما حقیقی اند و از این جهت برای خودم در خور احترامند .

 

  من و هایدگر                                      

       

واضح است که از دیرباز می دانسته ای که وقتی از لفظ  هست  استفاده میکنی چه مقصودی داری .. اما همین لفظی که همیشه می پنداشتیم معنایش را می فهمیم اکنون ما را سردرگم ساخته است .( افلاطون )

 

من : شاید اشاره به این مطلب در چنین گفت و گویی لازم نباشد اما نخستین آشنایی من با شما از طریق علاقه ام به ادبیات محقق شد  ..شانزده سال داشتم که در کتاب نازلی (که بنا به سنت منحرف ترجمه ی ادبی در ایران هیاهوی بسیار بر سر آن درگرفت وبسیار ارج نهاده شد و  تمام آثار نویسنده اش به فارسی برگردانده شد ) به نام شاعری برخوردم .این شاعر هولدرلین بود .... شخصیت زن کتاب که زنی آلمانی ، مسیحی ، میانسال و بیوه بود شیفته ی این شاعر بود و عجیب آنکه زن آلمانی از طریق سرباز روسی که در جریان جنگ به اسارات آلمانها درآمده بود با او آشنا میشد .. کتاب ملغمه ای بی تناسب بود از احساساتی گری مسیحی .. تلاشهای ابلهانه برای توصیف فکر زنانه و نکته دانی های ادبی .. تنها مزیتش طرح نام هولدرلین ( و البته ییتس بود) ..بعد از آن به سراغ اشعار هولدرلین رفتم.. ..کنجکاوی که به اشنایی با درسگفتارهای شما درباره ی او نیز منتهی شد...

 

شما در آثار خود به تفصیل به ارج شعر و شاعران پرداخته اید ..ارجی که مبانی محکمی در فلسفه ی شما دارد و ریشه ی این ارج همواره از مسائلی بوده است که من را به تحسین شما وا می داشت ( پیش از شما در تاریخ فلسفه.. بزرگانی دیگر .. یک چنین ارج والایی برای هنر قائل گشته بودند..رمانتیک های آلمانی ..برادران شلگل .. نووالیس...رودر و تیک و دیگران ..و  شلینگ که هرچند هرگز در مجله ی حلقه ی رمانتیک ها ، آتنائوم ننوشت اما همواره .. همراه با دوست دیرینه اش... هولدرلین بر آنان آثر داشت  وهم چنین نیچه .. مردان  بزرگی که گمان میکنم شما از انان اثر پذیرفتید.. نیچه  در زایش تراژدی نوشته بود : هنر زندگی را ممکن و شایسته ی زیستن میکند....وهرچند که در آثار بعدی خود به نقد دیدگاههایش در زایش میپردازد باز بر سر این دیدگاه میماند و میگوید : دیگر مطمئن شده ام که هنر والاترین رسالت ها را دارد...او هم چنین در خواست قدرت نوشت : چشم انداز ضد متافیزیک به جهان هنری است ... این همه را ما در آثار شما با بیان و تقریری دیگر و از راهی دیگر شاهدیم ..خود شما نـیز از وحـدت تفکر در نزد متفکران بزرگ سخن گفته اید ..از قول شما شنیده ام که : تفکر محدود کردن خود به فکری واحد است که یک روز مانند ستاره ای در آسمان ثابت می ایستد.... که البته گمان میکنم معنایی چندپهلو دارد. در این باب بسیار میتوان سخن گفت به خصوص که من بیش از هر چیز در تفکر شما به بحث شان هنر علاقه مندم  اما قرار بر این است  که بحث ما بر سر وجه دیگری از فلسفه ی شما باشد.. بحث مرگ ..من میکوشم تا جایی که  مقدور است این بحث را محور گفت و گو قرار دهم... هرچند ممکن است حواشی دیگر به اقتضا مطرح شوند ...  به نظر من بحث مرگ  برای فهم تمامی فلسفه شما ضروری ست ..هرچند که بحث مرگ در اثار شما فی نفسه مطرح نیست اما در فلسفه شما نهایتا به نقطه ای می رسیم که در آن فهم معنای هستی ، ارتباط میان نیستی و هستی و .. از طریق مرگ روشن میشود ..

پیش از هرچیز مایلم ستایش خود را از توجه دوباره به وجود به معنای وجود انسان در فلسفه شما بیان کنم. انسان و برداشت نوین شما از او... موجود آزادی که که نحوه ی هستی خود را از میان بی شماران امکان موجود برمی کشد و به نحوه خاص بودن خود فردیت می بخشد . توجه شما به مفهوم وجود..  و ایجاد تمایز میان این وجود و وجود اشیا ( وجود تو دستی و فرادستی) شاید یکی از بنیادی ترین اصول فلسفه شما به زعم من باشد....ازهمین جاست که فلسفه ، جدیت نخستین خود را بازمیابد ..فلسفه پس از این تمایز و توجه به این نکته ی نغز و بدیع دیگر نمیتواند بررسی سطح باشد ..نه  بررسی های علم زده و نه موجود بینی و بررسی جهان بر حسب جوهر...پس ازالتفات  به این تفاوت بنیادی تمایز وجود انسان و وجود اشیا نمی توانند پاسخ گوی نیاز ما در جست و جوی حقیقت باشند . مفهوم دلشوره که در بحث های شما در ارتباط با روبه مرگ بودگی دازاین مطرح میشود.. دلشوره ای که از توجه به نیستی حاصل میشود .. هراس آدمی وخوف او از مواجه با مفهوم عدم ..که بسیاری از جنبه های عادی زندگی را نفی میکند ..با وجود این مفهوم و مفاهیم دیگر که به انها اشاره خواهم کرد دیگر بررسی جهان و مثلا فلسفه به معنای تحلیلی آن به مزاحی میماند که از اصلی اساسی غفلت کرده است دلشوره موضوع فعالیت های هرروزه را منتفی میکند.. فعالیت روزمره ای که پژوهش دانشمند که لاجرم درحیطه ی وجود تو دستی و وجود فرا دستی ست نیز شامل آن میشود ..پژوهش هایی که هیچ التفاتی به حیثیت خاص انسان بودن انسان و تفاوت بنیادین آن  با وجود تخته سنگ ندارند... توجه شما به مفهوم اصالت  ..

 

هایدگر : اصالت .. بله .. اصالت .. شما به این مفهوم اشاره کردید و من مناسب میدانم که به یک بدفهمی رایج از فلسفه ی خودم اشاره کنم . این بدفهمی فهم اصالت به معنای اخلاقی کلمه است .. من بارها تاکید نموده ام که اصالت در تفکرمن به معنای اخلاقی و ارزشی مراد نمیشود.  البته  من اساسا به تمایز میان هست و باید باور ندارم .. به نظر من این تمایز .. تمایزی قلابی است که نخستین بار در مکتب افلاطون طرح شد .. من هستی شناسی بنیادی را با اخلاق بنیادی یکی میدانم اما در هر صورت فهم معنای اصالت به صورت یک باید اخلاقی ساده بسیار از تفکر من دور است و در واقع مفهوم اصالت بنیان  های هستی شناسانه ی عمیقی در تفکر من دارند که مایل در این مجال تو ضیحشان دهم. من از لفظ  اونتتیسیته که به معنای حقیقی بودن است برای آنچه شما از آن به اصالت تعبیر کردید استفاده کردم.برای فهم مفهوم اصالت در تفکر من لازم است به مباحث دیگری اشاره کنم. همانطور که شما اشاره کردید .. من یکی از بحرانهای انسان معاصر غربی را بی خانمانی او میدانستم .. به نظر من این مساله از غفلت انسان معاصر غربی از مفهوم وجود ناشی میشود .. من سرتاسر تاریخ فلسفه را تاریخ غفلت تدریجی از وجود میدانم .انسان مدرن بی اصل و نسب گشته است .شما می بینید که ثمره ی نهایی مدرنیته تکنولوژی است ... در پس تفکر تکنیکی ، تفکری نهفته است که میان انسان و عالم فاصله  انداخته است . انسان دیگر در باب فهم وجود تلاشی نمی کند .. این مهم را به تکنیک سپرده..پیش نهاده ی من این است .. به جای تفکر تکنیکی بایست تفکر اگزیستانسیال قرار داده شود ..و انسان به نحو وجودی به درک مسائل نائل شود و تکنیک به جای او این کار را نکند. .. در مدرنیته انسان به مثابه سوژه قرار گرفته و تمامی عالم را ابژه خود قرار داده .. اما پایگاه خود این سوژه کجاست ؟ این جدایی و افتراق انسان و عالم سبب میشود که انسان جدید مثلا دکارت به اثبات عالم اهتمام کند ..ولی اگر تفکر به نحو ..

 

من : این اشاره ی شما به بحث اثبات عالم و لزوم آن در پرتو مدرنیته من را یاد سنت خودمان انداخت ..تا جایی که من اطلاع دارم  در سنت ما هرگز مسائل این چنینی مطرح نشده اند .در عرفان اسلامی مراتبی برای ادراک متصور هستند که از این قرارند : اول علم الیقین دوم صدق الیقین سوم عین الیقین و عاقبت حق الیقین ... برخی چون هبلی اعتقاد داشته اند که اساسا به حق الیقین راه نیست ..مولوی در دفتر پنجم مثنوی میگوید عین الیقین شریعت است وصدق الیقین حققیت و عین الیقین حقیقت و حق الیقین سوختن ... بنابراین در کمال تفاوت با سنت مدرت غربی مشاهد می کنید که در تفکر عرفای مسلمان مراتب ادراک از شریعت و احکام ظاهری آغاز میشود و نهایتا به فنا در حقیقت منتهی میشود .. اما ارتباط این بحث به بحث شما .. از میان این مراتب نازل ترین مرتبه علم الیقین است و در باب نسبت انسان و عالم ، عرفا معتقدند که انسان در چنین مرحله ای درون عالم قرار دارد ( هم چون تفکر یونانیان ) در این مرحله درون دایره ی که  روح عالم است که یک دایره ی عظیم بیرونی است ،جسم قرار دارد  این جسم  هسته ی آن دایره ی عظیم روح عالم است ...گرد این جسم یک دایره ی دیگر قرار دارد که نفس است اما این نفس باز درون دایرهی  مرکزی بیرونی است  و... در مقابل در مرحله ی سوم یعنی عین القین جسم دایره ی بیرونی است و روح عالم هم چون هسته ای درون آن است و نفس باز چون مقام پیشین هم چون هاله ای گرد این هسته است . مراد از این همه این بود که بگویم در عرفان اسلامی یا عالم درون اسلام است و یا انسان درون عالم که البته وابسته است به درجات اشخاص و نیازی به اثبات عالم نبوده است .

 

هایدگر : بله .این تشابه  جالب است..من نیز نهایتا راه حل بحران بی خانمانی انسان را اتحاد با عالم دانستم .دازاین یعنی وجودی که در انجاست اما این در مقولی نیست بلکه دازاین عالم است و عالم دازاین است ..و هر انسانی عالمی منحصر به خود دارد .. همانطور که گفتم اساسا ازپیامدهای تاریخ متافیزیک غربی است که در سیر خود به این نقاط میرسد .. مدار بحث من اساسا بر سر غرب است و تمامی این مسائل و حتی راه حلی که  ارائه میدهم برای حل بحران انسان معاصر غربی است که مطرح شده است . به بحث خود باز می گردیم که کوشش برای طرح مقدمات بحث اصالت در نظر من بود .

همانطور که شما دراوایل صحبت تان اشاره نمودید من میان مفهوم وجود انسان و وجود اشیا دیگر تمایز قائل شدم ..و همانطورکه گفتم توجه به مفهوم وجود را راه حل دانستم برای حل بحران .. اما کدام وجود ؟ من معتقدم که ما  هیچ مدخلی برای  برای تقرب به وجود نداریم جز خودمان ..خود انسان ..اگر ما وجود انسان را بخواهیم تحلیل کنیم به حضور او منتهی میشود و این حضور از نظر من ارکانی دارد .. حضور زبانی .. زمانی .. آگاهی من .. اگزیستانس ..اگزیستانس و دازاین  که در واقع دو معنا از یک امر واحدند .. هر دو معنای وجود انسان هستند و مختص به انسان اما دازاین و اگزیستانس به چه معنا هستند ؟

 

عالم توسط من  فرافکنده می شود ، در نتیجه عالم اگزیستانس من است . من همیشه از خودم فرا شدن دارم . یعنی همواره چیزی از من فراتر می رود و این چیز خود من است ...

دازاین حیث مکانی این وجود است . در عالم بودن این وجود . دا روشنی وجود است . انسان عبارت است از دازاین .. و دازاین با عالم ، اتحاد وجودی دارد .

بنابراین اصلا بدون عالم بودن انسان امکان ندارد.اگزیستانس با محدودیت هایی روبه روست که از در عالم افکنده شدن او ناشی میشود . انسان انتخاب است . انسان مواجهه با ساحت امکانات است. در نتیجه انسان همواره معطوف به آینده است .از پیش تعین خاصی  ندارد و همواره معطوف به آینده است . به علاوه این انسان هستی خاص خود را دارد . و بنا به فرافکنی که می کند خود را تحقق خاصی به خود میدهد .

بحث بعدی که برای فهم مفهوم اصالت و به تبع آن بحث مرگ ضروری است .بحث پرواست . به نظر من دازاین یک ساختار سه گانه دارد . کلیت این ساختار سه گانه پرواست .

این ساختار سه حیث دارد :

اگزیستانس: (فرافکنی و  تعین بخشی به خود  در زمان )

واقع شدگی : انسان به جهان پرتاب شده است و پرتاب شدگی همواره به شرایط و موقعیت خاصی است . اگزیستانس امکان فراروی از خود دارد اما شرایط پرتاب شدگی به امکان مطلق ما حد میزند .

در افتادگی : که با مفهوم داسمن مرتبط است .ما در ارتباط با داسمن ( که ممکن است یک فکر یک عقیده یا یک شخص یا مرام باشد) ممکن است او را حجاب خود قرار دهیم و انتخابهایمان را  محدود می کنیم به داسمن ... در بحث اگزیستانس گفتیم که در هر لحظه از میان بی شمار امکان یکی را انتخاب میکنیم و به خود تعین می دهیم ..  خود را به پیش می افکینم .. اما اگر داسمن حجاب من واقع گردد...دیگر اگزیستانس من حیثیت خاص بودن ندارد .

اینجاست که مفهوم اصالت بروز میکند . من در هستی و زمان کوشیدم از طریق دازاین یا نحوه ی انسانی آنجا بودن فهم هستی را طلب کنم . در ادامه بحثم من میان وجود اصیل و غیر اصیل دازاین تفاوت نهادم.وجودغیر اصیل وجودی است که صرفا بر اساس ساختارهای از پیش تعیین شده رفتار و انتخاب میکند. وجودی که داسمن را حجاب خود قرار داده است . داس من در زبان من به معنای آنها ست . انسان در حالت غیر اصیل بودن به شخصی تابع آدمیان دیگر بدل میشود. من در هستی و زمان در این باب نوشتم : لذت می بریم و خوش می گذرانیم ..همانطور که آدم این کار را میکند ..میخوانیم و می بینیم ودرباره ی ادبیات قضاوت میکنیم ..همانطور که آدم می بیند و قضاوت می کند ..به همین سان از انبوه خلایق کنار می کشیم ..همانطور که آدم کنار میکشد ..جا میخوریم از آنچه آدم جا میخورد ..

 

من: شما علت عیر اصیل بودن دازاین را چه میدانید ؟

 

هایدگر: فرار از مرگ..دازاین اصیل می پذیرد ک مرگ رخدادی نیست که در زمان آینده به وقوع بپیوندد اساسا مرگ یک اتفاق نیست ...گفتیم که اگزیستانس انسان هر لحظه خود را فرا می فکند و به خود تعین می بخشد اما آیا این امکانات متناهی هستند یا نامتناهی ؟ می بینیم که مرگ تناهی امکانات انسان است .. و از آن رو که تمامی امکانات رو به این تناهی دارند و در آن متوقف میشوند..بنابراین متوجه میشویم که مرگ نیز یک امکان است اما امکانی که تمام امکانات به سوی آن می روند ..مرگ نشانه ای در پایان تجربه ی ما نیست .. مرگ ساختار بنیادی و جدایی ناپذیر دازاین است .این ساختار درونی ترین امکان ماست نه واقعه ای که ما انتظارش را بکشیم .. برای فهم معنای مورد نظرمن از ترس آگاهی و راه حلم برای اصیل بودن دازاین ضروری است که در نظر داشته باشیم که ترس آگاهی انتظار مرگ را کشیدن نیست ..ما در زندگی روزمره هر لحظه طرحی میافکنیم .. ولی چه چیز مرگ را خاص میکند ؟ این که مرگ امکان است . اما امکانی که محقق نمی شود .. هنگامی که من مردم دیگر قابلیت برآورده کردن امکانی را ندارم ..پس مرگ نهانی ترین و نهایی ترین امکان است... نزدیکی و توجه به مرگ سنگین است و مشوش کننده و دازاین غیر اصیل در واقع در زندگی غیر اصیلش میکوشد از این تشویش و این سنگینی خلاص شود ..انسان جرئت مواجهه با نیستی را ندارد..

 

 

 

من :  بگذارید قدری به عقب بازگردیم به بحث اصالت و دلایل آن .. شما گفتید که دلیل غیر اصیل بودن انسان پرهیز او از در نظر گرفتن مرگ به عنوان درونی ترین امکانش است .. شما بدین گونه میان مفهوم اصالت و مرگ آگاهی پیوندی ناگزیر برقرار کردید .. در هر حالی که من گمان میکنم ما قادر بودیم به نحو دیگری تامل نماییم ...یعنی مفهوم اصالت را با معنای خاص شما بپذیرییم اما آنرا اینگونه بدیهی با پرهیز از مرگ گره نزنیم.. گمان میکنم که ریشه ی این غیر اصیل بودن انسانها در عوامل بی شماری می تواند باشد  از تقاضای روانی آنها برای همراهی با جمع و امری غریزی  تا موارد ممکن دیگر که ممکن است با بررسی روانشناسانه و یا تامل به ذهن آیند ... مثلا ممکن است این مساله بیشتر یک واقعیت اجتماعی باشد  ..واقعیتی که در ساختار اجتماعی انسانی در طول تاریخ  به نحو ضروری محقق شده است .. آدم های بسیاری بدین گونه زیسته اند ..من احساس میکنم که وجود انسانی همواره احساس میکند که انفعالات و حالات و افعال و حتی افکار او در نهایت اموری ناچیز هستند .. به همین نحو آدمی ترجیح میدهد همان قالب همیشگی را تکرار کند .. این مساله حتی ممکن است امری مطلقا آگاهانه نباشد ... ببینید شما از نحوه ی اصیل دازاین صحبت می کنید ..و در مقابل آن دازاین غیر اصیل من  درباره ی علل این غیر اصیل شدن و اصیل شدن کنجکاوم به نظر من ضروری است که شما تمام حالات ممکن که ممکن بود علت اصیل نبودن یک دازاین شود بحث کنید اما شما مستقیما و گویی با یک آگاهی قبلی به سراغ مفهوم مرگ رفتید ..شاید به این دلیل که شما مساله از جهتی عکس من می بینید شما ابتدا مفهوم مرگ را به عنوان خودی ترین امکان دازاین که توجه به آن تفرد دازاین را ممکن می کند در نظر گرفتید و سپس مفهوم اصیل و غیر اصیل از آن مشتق شد ..سپس به توصیف این دو پرداختید اما اگر ما اولا و بالابتدا به سراغ مفاهیم اصیل و غیر اصیل برویم چطور ؟ از جهت معکوس دیگر بدیهی نیست که علت فاعلی این امور عدم التفات به مرگ باشد اینجا بی شمار پیش نهاده ممکن است که در نظر گرفته شود .. هم چنین به نظر من لازم است خود مفهوم اصالت دقیقا روشن شود ..در بحث های شما بیشتر به نحو سلبی از ان صحبت میشود و می گویید که غیر اصیل چگونه است در باب اصالت به معنای ایجابی بیان شما مبهم و یافهم من ضعیف است .. شما می گویید که در صورتی انتخابهای انسان اصیل است که در نسبت با وجود نامتناهی ساخته شود ..اما این تعریف به دور میماند .. اگر ما بخواهیم معنای خود اصالت را به نحو روشن بدانیم چه باید کنیم ؟ همانگونه که معنای غیر اصیل را دانستیم ..این جمله که اگر انسان به مرگ خود به عنوان امکان قوام بخش نظر کند اصیل است باز دارد علت و شرایط اصالت را توضیح میدهد .. آیا صرف توجه به مرگ به عنوان امکان مقوم در نظر شما همان اصالت است ؟ گمان نمی کنم این گونه باشد آنچه از  نوشته های شما بر می آید آن است که شما اصالت را نتیجه ی این امر می دانید نه خود این امر ...در تفکر شما شجاعت مفهومی است که به قدرت مواجهه ما با حقیقت اطلاق میشود .. اما از این مواجه چه چیزی نصیب ما خواهد شد ..اگر من در نسبت با عدم و نیستی انتخاب صورت بدهم  و به مقوم بودن مرگ آگاه باشم آنگاه اصیلم .. اما چندان روشن نیست که اصیل بودن به چه معناست ...آیا به معنای فردیت دازاین است حیثیتی که خودش به امکانات خود تعین می بخشد ؟ این جزئیت و فردیت دازاین تا چه حد ممکن است ؟ به نظر من تا حد ناچیزی .. به خصوص در ساحت تفکر و اندیشه .. از تبعات فکر شما بدون شک  وزن دادن به فرد در مقابل جمع است ( و این خلاف سنت آلمانی است که فرد را به نفع جمع مصادره میکند .) شما معتقدید که دازاین زمانی میتواند به معنای کامل خود را فرا فکند و به نحوی خاص از میان امکانات خود انتخاب کند که داسمن حجاب او واقع نشود ... در این صورت انسان اصیل خواهد بود و وجود او حیث خاص بودن خود را خواهد یافت او یک عالم خواهد شد.. اما آیا واقعا آنچه که سبب میشود انسانها در زندگی روزمره از هم متمایز شوند عدم تاسی آنها از داسمن یا آنهاست ؟ آیا آدمی که بنا به همان جمله ی خود شما به نحوی دیگر می اندیشد ..جا میخورد و کنار میکشد همان انسانی ست که حیثیت خاص دازاین را محقق کرده است ... من گمان میکنم  این آدم هرچند شاید در یک محدوده ی زمانی و مکانی خاص حیثیت خاصی را به لحاظ اندیشه و عمل محقق کرده باشد و به زعم شما اصیل زیسته باشد باز به لحاظ تاریخی قابل طبقه بندی در دسته ی مشترکی از انسانهاست ..در واقع من فردیت به شدت در چالش می بینم اگر بخواهیم در گستره ی تاریخ و جغرافیا به نحو دقیق بررسی اش کنیم ...زمانی که سارتر آثار شما ر خواند ادعا نمود یک آلمانی همان چیزی را که او قصد داشته در فلسفه بگوید را گفته است ..در زندگی روزمره این احساس را که کسی در جای دوری از جهان فردیت ما را به نحو دقیق هم چو ما زیسته است به کرات تجربه می کنیم ...در واقع بحث من این نیست که ما امکان فراروری از داسمن را نداریم .. اما در مقابل آن .. وضعیت مقابل آن دقیقا چیست ؟ دازاینی که تحت حجاب داسمن می زید خود را به هستی با .. در جایی .. کاسته است ..در مقابل  انسانی هست که هر لحظه خود را محقق میکند و به پیش می افکند .. ساختار اگزیستانسیال انسان نباید فدای داسمن شود اما چه چیزی عاید میشود یک فردیت متحقق شده ی آگاهانه ؟ آیا این جزئیت براستی جزئیت خواهد بود و این عالم براستی یکتا خواهد بود این عالمی که خود انسان است .. اگر آنرا در تاریخ بسنجیم  باز یکتا خواهد بود ؟ پاسخ من این است بله و خیر .. بله زیرا بنا به اصل پرتاب شدگی انسان در شرایط  و سپس انتخابهای خاص او هیچ دو انسانی عالم های یکسان ندارند .. اما آیا آن کس که داسمن را حجاب خود کرده  از این قاعده مستثنی است ؟ آیا او نیز فردیتی خاص ندارد .. که شاید هرچند از آگاهی او به تناهی انتخابهایش و گزینش آنها بر این اساس نیست اما دست کم فردیتی است .فردیتی از نوع دیگر .. در واقع به نظر من حیث اگزیستانسیال انسان قابل چشم پوشی نیست .. اساسا  داسمن نمیتواند آنرا از فردیت ساقط کند و مرگ آگاهی نمی تواند به آن فردیتی خاص ببخشد .. میلیاردها  انسان بر روی کره ی زمین زیسته اند و این میلیاردها  انسان به نحو ناگزیری حتی خاصترین تجربیات .. افکار و حالات هم را تکرار کرده اند .. من فکر میکنم اگر چیزی در جهان جدید به نظر میرسد به این علت است که انسانهای قبلی از نوشتن آن یا ثبتش غفلت کرده اند .. ظرایف فلسفی هر دورانی ممکن است به ذهن طلبه ی فلسفه ای از نسل قبل خطور کرده باشد .. انسانها به ندرت به اذعان افکار خود اقدام میکنند .. من فکر میکنم شما بخش ی از ملاحظات من را در نظر داشتید زمانی که نوشتید :  تفکر محدود کردن خود به فکری واحد است .که زمانی در آسمان هم چون ستاره ای می درخشد .. براستی منظور شما چه بود ؟ آیا جز این است که تفکر یک نوع جدی انگاشتن حیثیت معلق و سیال خیالات ماست ؟ ما در تفکر فکر را محدود می کینم .. شاید همان فکرهای مبهم و نامتعینی که پیش از ما در بی شمار انسان دیگر محقق شده بود .. ما این ماهی لغزان را به چنگ میاوریم این عمل که در ظاهر یک پسرفت است خود به یک پیشرفت می انجامد ما سد می بندیم بر جریان جویبار اندیشه و آنچه پشت این سد جمع میشود همان است که به عنوان نحوه ی اصیل زیستن ما به عنوان فراروی ما از داسمن و افکار رایج و غیره .. در تاریخ و سنت تفکر ثبت میشود .. سخن گفتن و به زبان اوردن .. که وجود می بخشد ..این عمل .. عمل تفکر عملی ست متناقض ما همزمان میخواهیم که به حقیقت نائل شویم یعنی فکر تا انتها  سیلان کند و جاری شود و تعین نیابد .. اما از دیگر سو اگر این گونه باشد اگر مکث و آنی نباشد چیزی حاصل نمی شود .. حقیقت چیزی است  که در توقف فعل حقیقت خواهی حاصل میشود .. ما هر لحظه می اندیشیم و هر لحظه اندیشه را متوقف میکنیم و صورت می دهیم تا بتوانیم پیش رویم .. این همه متناقض به نظر می رسد .. و شاید حقیقتا متناقض هست ...در نظر شما وجود محفوف به عدم است .. و حقیقت نا حقیقت است آیا این همه به بحث من نزدیک نیست ؟شما گفته اید که باید به  زبان اگزیستانسال برای بیان حقیقت پناه برد  وگرنه زبان مفهومی از بیان حقیقت عاجز است ..

به قول مولانا : من چو لب گویم لب دریا بود       من چو لا گویم ، مراد الا بود

                       من ز شیرینی نشینیم رو ترش     من ز بسیاری گفتارم خموش   

شما یکی از نشانه های تحت حجاب داسمن بودن را وراجی دانسته اید و نشانه ی فراروی از آن را سکوت . شاید من در این همه اشکال بیراهه رفته باشم .. آیا ممکن است که مراد شما از آن فردیت و جزئیت خاص دازاین که در پرتو مرگ آگاهی حاصل میشود چیز ی شبیه به مقام سکوت باشد  در عرفان ما که در نهایت به مقام فنا منحل میشود .. ؟

من اینگونه گمان نمی کنم .. زیرا مرگ در نظر شما پایان است.. شما به کرات در فلسفه ی خود از مرگ آگاهی و نحوه ی زیست اصیل سخن میگوید اما اگر مرگ پایان است علت غایی هم چو اصالتی چیست ؟ به نظر من سکته ای هست میان تمام این بحث ها انگار که حلقه ی مفقوده ای هست که من دقیقا به آن آگاه نیستم .. اما به نظر من بسیار عجیب میرسد این تاکید بسیار عجیب شما بر وجود ..سپس تاکید بر  اصیل ترین نحو وجود و به چه منظور ؟

شما گفته اید که اخلاق و انتولوژی در تفکر شما به هم پیوسته هستند .. تمامی دلایل وجوب تحقق نحوه ی اصیل دازاین در مسائل هستی شناسی ست و وجود او .. اما این وجود قرار است پایان یابد .. درواقع مناط بحث یک امر دائمی نیست ..  . امیدوارم منظورم را به نحو دقیق بتوانم منتقل کنم ..شما از داسمن سخن میگوید و آنرا امری یکتا می دانید اما به نظر من داسمن امری لایه لایه است .. همانطور که در عرفان مراتب شناخت لایه لایه اند .. من معتقدم که انسان می تواند چنان که شما گفتید از حجاب داسمن فارغ شود و به مرگ التفات کند مرگی که در نظر شما امری غیر مضاف و غیر وابسته است یعنی به هیچ چیزی برای تحقق خود نیاز ندارد با شما موافقم که مرگ درونی ترین امکان دازاین است که منسوب نیست و قطعی ست اما نمیتوانم با شما موافق باشم در ویژگی دیگری که برای این مرگ ذکر میکنید که مرگ پیشی ناگرفتنی ست .. ایا حقیقتا از مرگ نمی توان فراتر رفت ؟ بر اسا س کدام تامل شما تمامی حیطه ی وجود و لاوجود را حیطه  این  جهان در نظر گرفته اید ؟برای من روشن نیست که چرا در تاملات  شما حتی لحظه ای به جهان دیگر التفات نمیشود .. در سنت ما مرگ یک آغاز است و هر فراروی .. گونه ای فرارفتن از مرگ است .. شما گفته اید در  مرگ دازاین توان فراپیش خود ایستادن ندارد ..اما درباره ی چرایی این مساله بحثی نیمشود..

چطور مي توانيم از اين امكان نهايي مطمئن باشيم از امکان تحقق مرگ... . این همان پرسشی ست که خود شما مطرح می کنید... اصلا قرار بود که مدار بحث ما از ابتدا همین باشد .....یک  پرسش اساسی که شما مطرح کردید.. امکان تحقق دازاین به مثابه کل بود.....سوال این بود که اگر پروا ساختار دازاین است ..یکی از وجوه این ساختار حیث اگزیستانس بودن آن است یعنی دازاین هر لحظه از خود فراتر می رود .. دازاین از ان حیث که اگزیستانس است و از خود فراروی میکند .. دازاین از این حیث که وجود نه هنوز است .. تعین ندارد زیرا دائما وجودش فرافکنده میشود .. پس یک پرسش ،پرسش امکان کلیت دازاین است .. در همین جا شما بحثی را مطرح نموده اید و آن بحث مرگ و تناهی است .شما مدعی شده اید که مرگ که تناهی امکانات است میتواند به دازاین کلیت ببخشد زیرا در این مرحله دازاین تمام انتخابهای خود را محقق کرده و دیگر قادر به انتخاب اگزیستانسیال نیست پس در این  لحظه میتواند تعین یافته و به مثابه  کل لحاظ شود ..در ادامه شما به بررسی امکان تجربه ی مرگ پرداخته اید و گفته اید اگر ما مرگ را به نحو اگزیتنسیل و موجود بینی لحاظ کنیم و به مثابه یک اتفاق به آن نظر کنیم دیگر برای ممکن نخواهد بود که از آن به عنوان کلیت انتولوژیک دازاین مطرح کنیم  پس باید به جست و جوی راهی باشیم که از آن راه بتوانیم مرگ را به نحو اگزیستانسیال در نظر بگیریم .. شما بحث هایی میکنید در باب بحث مرگ دیگران و این که مرگ آنها نمی تواند با تجربه ی مرگ ما قابل قیاس باشد .. هرچیزی در عالم را میشود از انسانها گرفت جز مرگشان .. پس مرگ چیزی نیست که هم چون عقیذه یا احساسات دیگر ما آنرا از طریق داسمن برای خود کنیم .. .. اما گام بعدی جاییست که اشکال من مطرح میشود ..در اینجا شما میگویید امكان نهايي نمي تواند حتمي باشد مگر اين كه دازاين آن امكان را به عنوان خاص ترين توانايي بودن براي خود ممكن كند. شما خود به عدم امکان تجربه ی مرگ از سوی انسان اذعان کرده اید اما برای یافتن راه حلی برای تحقق حیث اگزیستانسیال مرگ  در زندگی دازاین ...پیشی گرفتن از مرگ را به عنوان هم نهاد ه ای از تجربه ی مرگ به منظور تحقق یک دازاین اصیل مطرح نموده اید ؟ شما در متن خود نوشته اید گشودگی امکان  دازاین در  امکان پیش رونده ی مرگ ریشه دارد براستی  این یک پرش نیست ؟ شما نوشته اید که . نسبت اصيل با مرگ  جهشي است بر  یک حیطه ی ناممکن ... يعني پرتاب خود به مرگ به عنوان امكان ناممكن.. اما پرتاب خود به امکان ناممکن مرگ میتواند با تجربه ی مرگ یکی باشد ؟ به نظر میرسد کلیت دازاین به کلی در گرو تحقق جهان دیگری پس از مرگ باشد .. تا امکان مرگ به نحو اگزیستانسیال محقق نشود .. تمامی این بحث ها بر سر اصالت دازین یا عدم اصالتش چه معنایی میتواند داشته باشد ؟ و من معتقدم این پیش نهاد که نسبت اصيل ما با مرگ اين است كه بر مرگ پيشي بگيريم. به اين معني كه مرگ را از قبل در نظر داشته باشيم و آن را پيش بيني كنيم نمیتواند به هیچ وجه حتی بدیلی برای تجربه ی مرگ باشد .. بنابراین به نظر من  تمام بحث های شما معلق خواهد بود اگر مرگ تناهی باشد .. و در حلت دیگر نیز  اگر مرگ تناهی نباشد و گذری باشد به جهانی دیگر یا حیثیت دیگری از وجود باز نمیتواند راه تحقق کلیت دازاین باشد .. زیراما تمام اصول دازاین را از امکانش تا اصالتش را بر حسب تناهی تعریف نمودیم .. ..

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت   توسط میرا  | 

فکر میکنم از همان نخستین سرپیچی هاست که همه چیز شروع میشود  ...امتناع در نخوردن غذا .. امتناع در شستن دست .. امتناع از اعلام کردن این که دستشویی مان گرفته  تا ما را به دستشویی ببرند وقتی که هنوز شاید 2 سال هم نداریم ..فکر میکنم از همان وقتهاست ... که  اغاز میکنیم به فهمیدن لذایذ ممنوع و سرمستی سرپیچی ... و فکر میکنم از همان زمانهاست که آدم میفهمد که پاداش و عقاب و تمام چیزهایی که وعده داده میشوند که فورا اتفاق بیافتند چقدر کم و جان و سستد و نه تنها اتفاق نمی افتند بلکه نیرویی هم ندارند ...وحتی زمانی که اتفاق می افتند .. در ان زمان کشدار و ساکن ی که ادمی مجازات خود را زندگی میکند ... باز با تمام وجود درمیابی که "نتایج " چقدر دور .. چقدر بی اهمیت تا چه حد صوری اند ..و آدم حتی در حال مجازات شدن آ نیرویی را حس میکند .. ان نیروی جان برکن ی را که از عملی بر میخاست که حالا به خاطرش مجازات میشود ..آن نیروی که سبب میشد و بر تمام ترس .. سرتاسر هراس از تنبیه به سادگیی جهیدن از جویی کوچک عبور کنی .. نیرویی که تو را از جا میکند وو مثل گردباد  تیره ای تورا به هوا میبرد که گرد مبهمی بیش تر نبود ی در برابر خواست تکرار و باز تکرار کردن عمل ممنوع .... در برابر لذت زورمند مخالف ت کردن . و این چیزها را هرروز احساس میکنم . و پیش از آن که آزمایش کنم  هم میدانستم  .

و بخشش؟ مسلما از آن بیزارم . ترجیح میدهم شخصا گناهانم را به دوش بکشم . فکر میکنم که صلاحیت لازم را دارم .          

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت   توسط میرا  | 

آینه هایی را میشناسم که مرا نشان نمیدهند . .. بسیار ساده نادیده ام میگیرند با شوخ طبعی انکارم میکنند .. چنان ساده حذفم میکنند که گاهی فراموش میکنم که یک انسان م و گمان میبرم یکی از این چیزها باشم .. چیزهایی که اینه های فراموشکار از خاطر میبرند که نشان دهند . : 1. انحنای گوشه ی بالای یک لب که به لبخندی نادیدنی گشوده شده .2 رنگ خاکستری در چشمانی بسیار سیاه و یا عسلی در چشمانی سبز 3دلخوری پنهان شده  در یک خنده ی بلند ...هم چنین آینه های دیگری را می شناسم ..آینه هایی که مرا بسیار محو .. بسیار تار و گم .. بی نام و نشان .. بیچاره ای در میان بی شماران .. بی هیچ تمایزی می نمایانند ... نه چون کدر یا کثیفند بلکه چون من در مقابل آنها تنها ردی هستم از آنچه که هستم .این آینه ها بسیار مرموزند ..و اگر قرار بود انسانی باشند و نه آینه ای به تصویر خود در آینه ای که شاید قرار بود انسانی باشد اخم میکردند ...  آنها این فرصت را نداشتته اند .. آینه اند و نه انسان و انسانی که در فرضیات ما قرار بود اینه باشد کماکان انسان است .   او به تصویر خود در آینه ی موهوم ی که در پستوهای نمور ذهن من حتی مثلی از خود دارد  لبخند میزند  و کسی چه میداند ؟ با تحسین لبخند میزند . ...  در برابر این آینه ی موهوم .. آینه ای که مثلی از انواع بی شمار خود در ذهن من به یادگار گذاشته .. در برابرجزمیتش در انکار وضوح من ( که از انکار خود من بدتر است ) من  دست و پایم را گم میکنم و به سرفه میافتم ...  و هم چنین آینه ها ی دیگری را می شناسم  .. آینه هایی که مرا زشت تر .. یا زیباتر از آن نشان میدهند که هستم . از سخاوت نابه جای دسته ی دوم آسیب میبینم . و از تنگ دلی اولی ها هم .اولی ها باعث حماقت م میشوند . و دومی ها باعث وسواس م. در مقابل اولی ها شاد می شوم .. گاهی حتی ممکن است بالا و پایین بپرم ..  .. خود را متقارن احساس میکنم .. ملاکی منسوخ برای زیبایی که کماکان  قادر است که  مرا خشنود کند ..  ..نیازی به گفتن نیست که این اینه ها دروغ گویند و دروغ گوی سزاوار عتاب .. من اما لطفم را نثار انها میکنم ..اگر کوچک باشند در دست خود جایشان میدهم و از هزار جهت در انها به خود مینگرم ..  گاهی که بیش از حد سرخوشم با آنها بازی میکنم ... مقابل نور میگرمشان و هلال نقره ای رنگی را که از خود ساطع میکنند به دیوار میندازم و تکان میدهم ... به دلایلی ناگفتنی در پیوندی که از ازلیتی بذله گون  با دروغ و دروغ گویان بسته ام با آنان مهربانم . باهوش میپندارمشان و اجازه میدهم تا آنجا که میتوانند در تلاش برای تباهی مغز من بکوشند .. 


ادامه ای داشت این متن که من سرکوبش کردم  ... قبل از ان که ظاهر شود .. علاقه ام را به درمیان گذاشتن فوری نوشته ها از دست داده ام .. و نه لزوما علاقه ام را به نوشتن .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت   توسط میرا  | 

دلم برای پروست تنگ شده. برای میشیما هم .....دلم برای ییتس خیلی تنگ شده .. برای فرناندو پسوای بسیار محبوبم .. برای کوبو آبه .داستایوفسکی . امیلی دیکنسون . برای امیلی برونته و خواهرش آن . برای سالینجر . گونترگراس . برای آرونداتی روی . بودلر . مالارمه . بورخس . کورتاسار. ساباتو. برای توماس مان و برادرش هاینریش . حتی برای هاینریش بل ساده دل و کمابیش ابله . دلم برای کنزابورو اوئه تنگ شده برای یاسوناری کاواباتا برای آکوتاگاوا . برای تولستوی تنگ شده دلم برای پوشکین .گوگول .. تورگنیف ... برای مارکز هم تنگ شده دلم با تمام نچسبی اش .. برای ایشی گورو . برای موراکامی .. برای فلوبر تنگ شده دلم .. برای بالزاک.. برای استاندال .. برای آناتول فرانس .. ویرجینیا وولف .. برای سیلویا پلا و شوهرش تد هیوز .. برای هارپرلی تنگ شده دلم .. برای مارگرت ات وود .. برای یوسا .. فونتس ... برای موراویا تنگ شده دلم... برای آلبا دسس پدس .. برای گراتزیا دلدا ی خانگی حتی ..تنگ شده دلم ...برای تمام اینها .که همه کمابیش امروزی اند و اگر بخواهند وصل شوند به سوفوکلس و توسیدیس و هومر و دیگران بی نهایت میشوند .. تنگ شده دلم .. برای تمام این اسمها که تمامی ندارند ... برای تمام نویسنده هایی که با شوق خواندم و با شوق میخواستم که باهاشان آشنا بشوم.نه برای این که بشناسمشان یا دوستشان بدارم که همان کتابهاشان کافی بود برایم .بلکه برای این که سخت دل واپس بودم ببینم که این آدمهای مهم آیا حاضرند دوست من باشند ؟ درباره م چه فکر میکنند ؟ممکن بود مرا دوست بدارند ؟

پ . ن ۱ : عنوان مطلب از درودهای پایان شعر اول گل های شر بودلر است . شعری که درهمان  آغاز آشکار میکند که خطاب به خوانندگان خاصی سروده شده است . آنان که نیروی اراده و تمرکز از زمره ی قوتهاشان نیست ..آنان که لذات حسی را ترجیح میدهند و آن چنان که والتر بنیامین میگوید با آن"  ملالی" که قاتل علاقه و ذوق و حسایست است آشنایند . بودلر .. شاعری که بی ثمرترین خوانندگان برای خطاب بر می گزیند . زیرا که انان را طبایع هم درد و خویشاند خویش میداند .

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت   توسط میرا  | 

دروغ  پرگار

همه کس در این جهان مضحکه ی مداری دغل باز است....مداری که بیهوده و با چاپلوسی اصرار دارد هم او را بر مرکز خویش بنشاند . مداری دو رو . دروغ گو . دایره ه ای که میلونها مرکز دارد و این همه را چون زن خیانتکاری که دو مرد را دوست داارد و دومی را از اولی پنهان میکند از چشم بی شمار خواهنده ی نشستن بر مرکزش پنهان میکند .

. مرکز جهان کوچک همه ما خودمانیم .ما بازیچه های کوچک کوشا .

بر دایر ه ی فریبکار مضحکی .بر مدار سرگیجه آور دائما چرخانی .. . که عروسیست که در عقد بسی دامادست .. در محضر پیرزن عشوه گر دهر که همه را با چرب زبانی و ریا بر صدر می نشاند . تمامی افکار ما همانقدر مطیع مایند که قمرهای مشتری مطیع او . همه کس در نظر خودش خاص ترین پدیده هاست . اعجاب انگیزترین ترکیبهاست  ..دست کم در نظر خود فردیتی ست .. تکرار ناشده و تکرار ناشدنی ....همه خود را قابل پژوهشهایی درباب چیستی شان میدانند .. هیچ کس باور ندارد که چیزی نیست .. که کمابیش با بقیه یکی ست و اگر حالا نیست .. ضرباهنگ خطا ناپذیر زمان ست سالها سال بعد او را تراش خواهد داد و لبه های تیزش را همگن و هماهنگ خواهد کرد .و او را یکی خواهد کرد .. عضو کوچکی .. شاعر یا نابغه ..مورچه ای در لانه ی بی شماران ....  هرچه باشد او انسان است ؟ نیست ؟ و حتی اگر جز این زندگی کند .. اگر دیوی باشد یا هیولایی .. خفاشی یا حتی کفش دوزک کم ادعایی . .. اگر گیاهی شود یا خدایی .. دست بازیگوش و کم حوصله طبیعت اسمش را در همان دفتر همیشگی خواهد نوشت .. چه سکته ایست در فهم ما  .. انسان های عزیز و کوچک ..تمام عمر نشسته بر مرکز جهانی که از آن ماست  .. منتظر و سربه مهر هم چون رازی آغشته به جوهر سلطنتی انتظار میکشیم  تا شناخته شویم.. تا ویژگیمان  .. فردیتمان  بازشناخته و رسوا شود ... تمام عمر در انتظار کسی هستیم ( و شاید آن کس بیشتر خود ماییم) که دغده های شناخت شناسانه ی جدی و پرهیاهویی درباره آنچه که ما هستیم داشته باشد . کسی .. ابله دیگری هم چو ما که به موشکافی و تحلیل این حجم مخلوط پیچاپیچ ناهمگن .. این توده ی لرزان .. این انسان ی که هستیم همت گمارد ... این همه بسیار غم انگیز است ..(  تمام ادمها فکر میکنند که وقتی لبخند میزنند کار خوب یا دست کم محبت امیزی میکنند .. اما لبخند بیشترشان زشت است .. و به حفره ی سیاه ی در دل گوشت خمیده شان می ماند )..آدم غالبا چیز اندکی درباره خود میداند .. در مرکز این دایره نشسته .. مغرور و شیفته ی حجم حقیر خود .... هیچ کس نمیفهمد که خزعبلات زندگی او نادر و بی مانند نیست . که خاطرات و اجساسات و افکار مهوعش را تاریخ از ازل تاکنون بارها و بارها در توده های گوشت دیگری آزموده و باز آزموده ست ........که بشریت هم چون رویایی مکرر است .. رویایی هم چون زمانی که در خواب میخواهیم از خواب برخیزیم.... بارها و بارها در خواب خود خواب میبینم که از خواب بلند میشویم ..سپس روزی آغاز میشود .. روزی هم چون زندگی هم اکنون .. بعد ناگاه درخواب خود در میابیم که هنوز خوابیم .. در خواب دوباره تلاش میکنیم که بیدار شویم .. خواب می بینیم که بیدار شده ایم و بعددوباره پی می بریم که این نیز خطا بوده است . هنوز خفته ایم .. این همه بسیار به هم شبیهند . و برای من مایه ی بسیار غم .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت   توسط میرا  | 

 

فصل دهم دکامرون بوکاچو... تمام ادبیات دنیا .. به یاد میاورمشان و از یاد میبرم .. .. شوپن ..( سپس به آرامی مندلسون.. peresto) ..اینها را در خوابم دستان او می ساختندو محو میکردند و باز از ویرانه شان بنای تازه ای بر می ساختند . .حالم بد بود .دراز که می کشیدم حالت تهوع بم دست میداد و بر که می خواستم سرگیجه .. می روم کنار آقاجون..دستش را میگذارم روی صورتم . خواب است . متوجه من نیست . دستش که روی صورتم میاید خواب هم لنگان لنگان و عجول از پی اش روان میشود . خواب می بینم . خوابهای قشنگی که به دست گرم و بزرگ او مربوطند .خوابهایی موزون و سیال .. و مستحکم مثل مفاصل جاندار دست علی پاشا .. خوابهایی که انگار از گوشت خمیری ست او ساخته شده اند .خوابهایی که خالق عزیزی دارند .دستان بزرگ او ..و خون من که در رگهای ضخیمش جاری ست .. .موسیقی آب...handel...حتی شومان...molto vivake ... ....انگار که کسی مرا هم چون اندیمیون به خواب ابدی برده باشد . ..اینها را هم می بینم : بعد از ظهری ابدی.. .بیرون در غیاب من شب بدون دعوت سر رسیده .. در اندرون بعد از ظهر با چرت و مستی فراموش کرده برود ... صندلی های سوخته که پابرجایند .. .و پرده هایی که به دیوارها و نه کرکره کوبیده شدند ......و قلب من که مثل طبل بزرگی خالیست ... دستش را می کشد و من فورا بیدار میشوم ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت   توسط میرا  | 

من رودی را می شناسم /که بلعیدن را بهتر از بوسیدن میداند/و  رگهای متورم و آبی تو شاخه های کوچک منشعب شده از آنند/

و  طغیانهای فصلی درد من

تفنن گاه به گاه کناره های خیسش..

فصل ها از پی هم می آیند .../جهان پیرامون این رود متراکم میشود /حیوانات از ان زنده اند /و چه بسا که من و تو نیز در زمانی قدیم تر /او را پرستیده باشیم

من گزیدن را بهتر از بوسیدن میدانم

ماهیان کوچک اما

دستان سرد و مرده و مدفون

تورا /بارها و بارها از میان خزه وگنداب بستر رود بوسیده اند ./دستان تو از فرط رطوبت باد کرده و چروک شده /و با این حال /معنای ژرفی از انها می ترواد

که صرفه جویانه شام هرشب من است .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت   توسط میرا  | 

یعنی از وصل منت نیست به جز باد بدست ؟
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت   توسط میرا  | 

او مادر من است

و فصول خواهران منند

و فراز و نشیب عمرم هم پای آنان  بوده است .

با چنین نژادی هرگز نمیخواهم

چیزی باشم جز آنچه هستم .

و میخواهم بدانم که

که هستم ؟

                                      سوفوکلس

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت   توسط میرا  | 

احساساتی هم چو رنج وجود دارند . نخستین وسیله ای که طبیعت برای تسکین رنج به ما ارزانی میدارد اشک است . گفت و گوی با دوستان تسکین بیشتری میبخشد و نیاز به تسکین میتواند ما را تا به سرحد سرودن شعر براند . به همین سبب تا انسانی خودرا گرفتار و غوطه ور در رنج یافت در حالت تجسم آن است و احسساس میکند که تسکین یافته است . آنچه تسکین بیشتری می بخشد افاده ی رنج است با آواز و شکل و صدا .

عینیت احساسات خصلت شدید و فشرده ی آن را باز می گیرد . میتوان گفت که آنرا خارج از ما و غیر شخصی میکند و بدین ترتیب رنج بشدت تسکین مییابد .

                                                                                     (هگل )

پی نوشت : هنر و ابراز احساسات در عشق دو ساحت ارزشمند ند . که از شدت و خصلت زندگی در حیطه ی رنج ها میکاهند . اما به حیطه های دیگری وسعت و بزرگی میبخشند . و این برای هنردوست مازوخیست کشف دردناکیست . مثل آن که ساعت مچی محبوبت را آب بیاندازی تا قایق سوراخت غرق نشود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت   توسط میرا  | 

پس واقعیت چیزیست که هیچ رابطه ای با احتمالات ندارد ...همانگونه که ضربه ی دشنه ای که بر ما فرود میاید با گذر آهسته ی ابرهای بالا سرمان ...

                                                     مارسل پروست

پی نوشت : آخر دیوانه میکند مرا .او. پروست.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت   توسط میرا  | 

جمله ای که میخواهم بنویسم . فراتراز فلسفه و فراتر از تامل است .  اید ه آلیستها چه آنها که به انکار حقیقت واحد جسم پرداختند و چه آنها که جسم را (روح با کاستی . هنوز روح اما دست خوش تیرگی می دانستند و چه ماتریالیستها ..و چه دکارت و تمام روندگان راهش .( کوشندگان راه پاسخ به ثنویت دکارتی)  و نه هیچ کدام از بی شمار متفکری که به پیوند میان ماده و روح اندیشیدند . نتوانستند جمله ای این چنین حیرت آور بگویند .

خاطره  نقطه و محل تلاقی میان ماده و روح است .

                                                          (برگسون )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت   توسط میرا  | 

در میان سلسله ی رنگارنگ اجناس و انواع آدم بودن جدا مضحک است .

حلقه ی آخر سلسله  .هم چون داغ زوال و پایان است  بر پیشانی تکامل .

اگر انتخاب با من بود .دوست تر میداشتم ماده گوزنی بودم تا انسان . سربر کرده از میان دستان جنگل .سم کوبیده بر تن سخت صخره ها ...  این روزها افسوس عمر شده ام را میخورم . عمری که به بطالت و شتاب گذشت . "عمری که میدانم که اگر بیشش نگذشته باشد دست کم نیمش گذشته" ساعاتی که هرچه می کوشیدم تا به چنگشان  آورم ..هم چون شن از میان مشتم به زمین می ریخت ند .  دقایق باطل . برنامه های پوچ . اهداف بلند مدت . پروژه ی تکامل . از این همه بیزارم . از این عمری که میپنداشتم به میل من میگذرد و به تصادف گذشته .. از این فقدان انتخاب . از این وهم انتخاب بیزارم .. آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم .. و من از این شراب و هم از این پیمانه بیزارم ..دوست تر میداشتم ماده گوزنی باشم . (  به رویا مجال دهیم و فراموش کنیم . من زنده ام و انسانم)  هر سال موسم زایش حیوانات گوزنهای کوچک وحشی می زاییدم . گوزنی بودم خالدار با پوست براق قهو ه ای و کرکهای نرم ...پوستی  که از تابش آفتاب سخاوتمندانه می درخشید ....تن داغ  و ورزید ه ام را به تنه ی درختان کهن می ساییدم و و در مرز میان جنگل ها . کوهها و دشت های ناهموار می زیستم ...شبها در پناه  خنک غارها می آسودم و روزها گوزن بچگانی را که به تله افتاده بودند می رهانیدم و شیر میدادم .. و از چشمه هایی که عکس ماه در آنهاست آب می نوشیدم ...در میانه ی رشد و تحول می زیستم . در جهانی سخت کوش و در تحول و نه جهانی این چنین ساکن و کناره جو..نه دل اشفته میگشتم و نه دم سرد ... نظاره گر و یاری گر رشد بودم و زیبایی ..پاهای کج و ناتوان بچه گوزنها .. که جان میگرفتند و بر خود می ایستادند ... اعضایی که رشد میکردند و بالنده میشدند .. شاخهای پیچ در پیچ ی که از سرهاشان می رویید و زینت کوهستان میشد ..عضلات شکوهمندی که چابک و چست جست و خیز میکردند و میارمیدند ... پیری و زوال ی که حس نمیگشت .. ادراک نمیشد و بی آ نکه کسی حضورش را دریابد ناپدید میگشت .. جهانی در خواب .. جهانی حیوانی . جهانی نه خالی از نقص بلکه در ناهوشیاریی که توان ادراک و اندیشدین به نقص را ندارد  "و در فراموشی فقدان ،فقدان ناپدید میشود "

از این  زندگی حقیر خسته ام . ازعین پیچیدگی که عین خلل است ..... ای تمام ریشه های حیوانیت من ، مرا نجات دهید ..

پی نوشت :

و از این لفاظی ها و رویا پردازیهای مکرر هم خسته ام . از همه چیز .

به من سنگ بزنید .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت   توسط میرا  | 

  هذیان

 یک کسی در گوشم صدامیکند هوهوهوهوهوهو  که باد هم  نیست .....میان خواب و بیداری . هم رویا دید ه ام . هم کابوس ....دشت سفید برف اندود  .دره های نیم خفته  . دره های خمیازه کش . که دهان خود را باز میکردند و می بستند .. .....اسبهای چاق وسفید و  بی استخوانی که چسبیده به هم در دسته های بزرگ می دویدند ...آبهایی که از هوا می ریختند و رام نمیشدند ..

خاطرات خسته ای که ذهن خسته ی من فرو می بلعیدشان . نام قرصهایی که خورده بودم.مغزم تمام اینها را پس میزد و باز با ولع به سمت خود میکشید .مغزم  میان زبانه های موهومی می رقصید ...مغزم در کار سوختن خویش بود .. مغزم چنگ می نواخت و ساز میزد و باکی ش نبود که عود نیست ....با ملال هذیان میگفت مغزم... گرداب شده بود و شدتش داشت مرا میبرد .. میان خواب و بیداری ... مغزم به نقیض خود بدل گشته بود ..دور است سر آب از این بادیه هشدار ....

هذیان میگفت سرم ...و من سربه زیر گوش میکردم هم چو شاگردی صبور . چهار زانو نشسته بود م در محضرش . مغزم فخیمانه عبا بر تن و عمامه بر سر بر مسند استادی تکیه زده به تانی میگفت : یار مفرو ش بدنیا . .. من زیر چشمی نگاه میکردم ....آخر حواسش کجا بود . مغز علیل من .. من که یاری نداشتم  ... تصاویر باز مغشوش میشدند .... اسبهای چاق سفید مست میشدند .. و سرهاشان را  ( هم چون آن نقش ابدی) در تن هم فرو میکردند . آبهای رام نشدنی از زمین به آسمان باز میگشتند و به جایشان تراشه های چوب میبارید .....تراشه های چوب به تن من زخم میزدند  و خون م از درون رگها بیرون می جهید . خونم غلیظ و چسبناک شده بود .. با خون من میشد تمام سوراخهای تمام سدها را پر کرد . تمام عقاید گسسته و مغشوش را به هم چسبانید .. تمام کابوسهای ممتد را در ظرفی ریخت و به هم  آغشت.... تا درد واحدی شوند  ...تا ترس واحدی شوند ... تمام خدایان کوچک را گرد هم میاورد خون من.... تا خدای قهار اطاعت طلب ی شوند ... خون من خوشبختی های اندک را هم چون صفحات پاره پاره ی کتاب کهنه ای با حوصله به هم میچسبانید .... خون چسب ناک من ...از کثرت گریزان شده بود .. ..

یک کسی در گوشم صدا میکرد هوهوهوهو که باد هم نبود . یک مرد تمام استخوانی ...یک مرد بدون گوشت... یک مرد مرده.. یک اسکلت  در مجرای گوشم من دراز کشیده بود و آواز میخواند و صدای سوت مانند اوازش داشت مرا میکشت ....... بله این باد نبود که میخواند .. آبهای رام ناشدنی از زمین به اسمان میرفتند .... گله های اسب شیهه میزنند .. ...من فریاد میزدم ای مرگ .. ای مرگ حامله .. چه میخواهی بزایی ؟ من نیز فرزند توام . من مفتون تو . فرزند تو . معشوق تو . مادر تو  و خون توام . دشت ها سفید بودند از برف و خون من هنوز بر این سرزمین نباریده بود ...  دره های نیم خفته ...خمیازه کشان پهن و باریک میشدند ... دهان دره ها که باز میشد من چابک و یاغی میان گله های اسب میرفتم . بر مهتر انان سوار میشدم و  مرگ راهزنی میکردم...خاطرات خسته ای که ذهن خسته ی من فرو می بلعید شان ..... نام قرصهایی که خورده بودم.... مغزم تمام اینها را ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت   توسط میرا  | 

  از آرونداتی روی

 

اما در وقت عشق ورزی چشم های او آزارش دادند . انگار به دیگری تعلق داشتند .کسی مراقب بود ... از پشت پنجره به دریا می نگریست .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت   توسط میرا  | 

                                          آنگاه رهایی     

طوطی مولانا اما طریقی دیگر داشت .او نمیکوشید چیزی را عیان کند.یا که  اقتدارش را بر چیزی ( هم چون مرگ) ثابت کند...... اوهم چو سیمرغ نمیسوخت....از خاکستر خود زاده نمیشد و ...سر بر کردن نمیدانست . هم چو من پرنده ی تنهایی بود . او با لب بسته اما دهان باز اواز آوازآواز آواز آواز  میخواند . او لابد میدانید ( زندانی بود ...) و از قفس به تنگ امده بود .

طوطی ارزش نمایش را میدانست. ...آدمها نمیدانند . آدمها از نمایش فرار میکنند . میکوشند ثابت کنند که نقش بازی نمیکنند . مثل موش دزدی که لکه ی پنیر را از دمش پاک میکند . مثل مرد مجنونی که رد خون خودش را از پیراهنش پاک میکند .آدمها ترسو اند و توان پذیرفتن خصایل غالبشان را ندارند .آنها حتی  بیش از هرچیز از خصایل غالبشان فرار میکنند .... آنها گمان میکنند که در صحنه ی سرراست و بی استخوان  زندگی تنها دروغ " نمایش"  است . دروغی ک هم چو استخوانی کوچک به گلو میپرد .حنجره را میخراشد . به طعام لذیذ حقیقت میچسبد  و کیف زندگی را زایل میکند . . اما دوستان اعتبار سخن عام چه خواهد بودن ؟

زندگی نمایش است .و تیزهوشی برگرفتن نقش ی درخور و به دور افکندن و برگرفتن نقش دیگر است .و نقشی که آدمیان بیشتر هراس را از ان دارند (و طوطی هندی این را خوب دریافته بود ).نقش مرگ است .  آدمها از مرگ میترسند .آدمها مرگ را هم چون مهمان مزاحمی به سرعت دور میکنند .هم چون مرغی که از گیاهانشان  بخورد کیش میکندد.   وقتی کسی میمیرد آنها با شتاب رنگ لباسهاشان را عوض میکنند تا نمایان شود که حتی نزدیکی با مرگ نیز علایمی دارد ...ا مرگ هم چون طوفانی سیاه و پیچنده از کنار انها گذشته است و اگر آنها را به کام خود نکشیده دست کم رد سیاه خود را بر جامه هاشان دوخته . آدمها . . آنها مرگ را با حوصله تشریح میکنند . با تانی هشدار میدهند ...

 آنها  بر روی اعلانهای کاغذی نام شخص مرده را با اعلام مرگ او چاپ میکنند وآنها را  به در و دیوار کوچه و محله شان می چسبانند .تا همه کس بداند . در دالانهای نمور و  چسبناک مغزشان چراغی روشن میشود   و  زنگی  که هشدار میدهد .. مذبوحانه تکرار میکند :  مرگ  مرگ .آنها  برای دور کردن مرگ به هرچه که میدانند متوسل میشوند .  بر در خانه هایی که کسی در انها مرده پارچه های سیاه میزنند تا آنها  از خانه های سالم باز شناخته شوند .و این هم چون آن است که مریضی به دندانهای کرم خورد ه اش روبان ببندد .

آنها بیماری را میدانند اما راه علاج مبهم است . تنها راه گریختن است . گریختن . کندن و به دور افکندن . دندان خراب را بایست کند . آدم مرده را باید دور نمود . در مکانی دورتر از شهر . دراعماق خاک . نحوست مرگ را بایست بو کشید . در هر کجا که رخنه کند. از هرچه که به مرگ مربوط است بایست ترسید . . ترس از مرگ هم چون زهری . سمی . بوی مسمومی منتشر میشود و هرچه را که به مرگ نزدیک است را نیز الوده میکند . مرده شوی . قبرستان . کفن و بوی کافور ؟آدمها مردگان را دور میریزند . در طول سالیان سال آنها نشان داده اند چقدر به تمایز پای بندند .و هرگاه  کسی سالیان سال به رفتاری پای بند باشد . از آن برای خود نقصی و خللی و شکافی دهشتناک  پدید آورده است . هر امر پیش بینی پذیردر طبیعت دشمن نقطه ی امتیازیست برای مهاجم و شکافی که میتوان از آن داخل شد .

پس دوستان من از همین شکاف داخل شوید . راه توفیق در رهایی . نه اصل بلکه بدل است . و اگر زندگی نه خود، بلکه نمایش خود  است . راه جستن نه مردن بلکه مشق مرگ کردن است . و در هر مهلکه ی دیگری نیز . به این اصل چنگ بزنید . مرگ ترسناک است . و اگر بتوان انرا هم چو ماسکی بر چهره زد . ما نیز ترس آورخواهیم گشت . به وسایل تمسک کنید .به مصادیق بیاندیشید . هر گاه ازچیزی  به تنگ آمدید لازم نیست تقلا کنید . خیرگی و جنگ کنید  . هم چنین لازم نیست که به نحوی غیر مستقیم و ملایم عمل کنید ....نه هیچ کدام از این کارها لازم نیست . طوطی مولانا را به یاد اورید .

 کافیست خود را به مردگی بزنید . بازرگان خواهد آمد . در قفس را خواهد گشود. و طوطی مرده را بیرون خواهد انداخت .

آنگاه رهایی

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت   توسط میرا  | 

صبح از من مانده مشتی خاکستر ( اخوان ثالث )

 ققنوس را از بچگی خوش داشتم . لابد حدس میزنید از برای چه . نه به خاطر شکل و شاخ و دمش . و نه به خاطر توانش برای باز زنده شدن از خاکستر خود . بلکه به خاطر آن حالت عجیبش .  به میل خود زنده شدن و به میل خود مردنش .  در نظر من ققنوس ، زنده ترین رنگ ها . قاهر ترین ارداه ها .شکافی در پوسته ی ضعیف عالم بود . هم چو اویی دیگر را باز در کودکی شناختم . طوطی حکایت مولانا . که هم چو من بود . نه توان جاودانی داشت و ونه تیغی برکشیده بر ضعف عالم حساب میشد . طوطی سبز کوچک و تنهایی بود . و (من باز از او خواهم نوشت . در جای دیگری). نوجوان که بودم . از بازیهای محبوب من بازی اراده بود . تازه بیگانه آلبر کامو را خوانده بود و برم اثر کرده یود . بیگانه ( بی دلیل و بی اجبار) برای سنجش اراده اش خود را وامیداشت تا نیمه شب از خواب عمیق برخیزد از بستر بکند و به حیاط سرد برود قدم بزند و باز گردد . از وقتی این را خواندم بازی اراد ه بازی محبوبم شد . کارها را از جایی که دوست تر میداشتم نیمه رها مکیردم تا اراده ام را بسنجم.کتابهایی که میخواستم را نمیخریدم . حرفهایی که میخواستم را نمیزدم و هرچه دوست داشتم نمیخوردم ( و این بازی که که اول بار از برای سنجش بی مقصود و غرض اراده بود بعدها به ریاضت بدل گشت. همه کس  گمان میبرد کارهای من ازابتدا  برای نفی زندگیست . در حالی که من ( از ابتدا) زندگی را نفی نمیکردم . در آغاز میخواستم تنها مظاهر انرا تقویت کنم( تا )جان سختانه تر و پر شورتر و شدید تر زندگی کنم . اما بازی اراده را پایانی نبود زیرا قدرت اراده بی حد بود . بنابراین من که از توقف این چرخه ناتوان بودم  ( زیرا حاضر نبودم به حدی از اراده ی محصول رضایت دهم )به تکرر دائمی آن رضا دادم . و این چنین سنجش قدرت زندگی به نفی زندگی بدل شد . ) شش ماه ( تقریبا) چیزچندانی  نخوردم . معده ام ناراحت شد و به پوست و استخوان بدل شدم . بعد از آن اراده ی بافی ماند برای من . ورا ی اراده هایی که در دیگران می شناختم . زورمند وتراش خورده . اما در چرخه ای باطل گرفتار . ا که اگر میخواست نیرو و توان بیش حاصل کند ناچار بود از نفی هرچه بیشتر چیزهای که من بیش تر خوش داشتم و اگر میخواستم به حدی از حدود کسب شده( از شدتش )رضایت دهم غرورم که همه چیز را بحد کمال میخواست بیچاره میگشت .این چنین بود که من به صحنه ی کارزار جنگ بازندگی وارد شدم . و در چرخه ی مکرر نفی اش گرفتار . و اینها دلایل آغاز بودند و اما میانه را دلایل دیگری بود .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت   توسط میرا  | 

  الهه ی گمراهی و فریب ( آته) از کارهای خود به تنگ نمیامد .

من می آیم .

فرق ما این است 

. من برای نجات به ریشه های پراکنده ی اساطیر چنگ زدم . در مواقع ناخشنودی و به جان امدگی بایستی ..دافنه شوم.


و دافنه که از انسانها گریزان بود به درخت غان بدل شد .

 

پی نوشت : این استفاده مکرر از تصویر مخالف طبع من و کم شمردن قدرت واژه است . اما این راه را از سانتا سوفیا آموخته ام . برای مواقع قهر من از خدایانم ( واژگان) پسندیده ست .

پی نوشت دوم : هر چه باج میدهم تا روابط حسنه ای داشته باشیم باز این وبلاگ مرا ترک میکند .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت   توسط میرا  | 

بیرون از من صبح آغاز شده .میدان گمرک . صبح .خارجی . درون  مغز من اما  شب  هم چنان در فکرکابوسهای من است . کابوسهایی که من و شب دید ه ایم . من نترسیده ام . شب اما ترسیده است . به کابوس دیدن عادت ندارد . حاضر نیست .. بیرون بیاید از مغز من . میترسد پاش را که بیرون بگذارد کابوسی جست بزند و پاش را قایم بگیرد . یا که بیرون بیاید و فرار کند اما کابوسها همه جا تعقیبش کنند . شب از آینده میترسد . دل واپس و ترسان به من میگوید : ترس من  از حالا نیست . میترسم از فردا . از ساعت بعد . دقیقه ی بعد . هر چیز را که ببینم مرا یاد کابوسها بیاندازند . واقعیت در پیش روی خود بدل به کابوس شود . نواختن زنگ ساعتها . صدای به هم خوردن درها . تصویر پاهایی که میلرزند . این همه تا دیروز برای من از هیچ چیز حکایت نمیکردند  جز خود .فردا که بشود . کابوسها باد میکنند . مثل سلول سرطانی تکثیر میشوند و تمام تصاویر را به زهر خود آلوده میکنند . میکوشم شب را دلداری دهم . یا که به طریقی فریبش دهم . بلکه حاضر شود از سرم بیرون بیاید . صبح زیباییست . و میخواهم ان را به سرم راه بدهم. شب اما

بیش از آن که فکرش رامی کنید  ترسو ست . .



+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت   توسط میرا  | 

و ماه هم چون میوه ای زرد .

هم چون بشقابی بر دیوار

( ایوان مک اگوبائین )

اگر ماه ماه نباشد . اگر من من نباشم و تو تو  .

 نفرت هم جایز است و نه تنها جایز که دیده نیازردن از دود مبهم ندانستن است .

من ریشه های خنکم را از خاک تو بیرون کشید ه ام . والتر بنیامین گفته بود :

ساختن پیش بینی ویرانگری ست .

و من از ان زمان که تو را ساختم میدانستم ویرانت خواهم کرد . تو مثل قلعه ای شنی کنار ساحل داغ . و اما موج عاقبت میبردتو را .

عسس هات را بگو خاموش باشند .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت   توسط میرا  | 

شمال . شمال وسیع و باریک . شمال محبوب . هم چون زنی که از زیبایی خود اگاه است . از بندر ترکمن تا آستارا . خط ساحلی لجوج و کناره جو و ما که پی آن میدویم . شهر به شهر . . گذشتن از خط ساحلی و رسیدن به هیچ . لغزیدن به کناره ها و باز جستن خزر .ترکمن صحرا . زنان  مردانی نه به شکل ما.زنها با شالهای گلدار بلند و چشمان کشیده و گونه های مورب . و مردان با سبیل و ابروهای پهن و خطوط تند صورت و سرخی شاداب گونه ها .

گنبد کاووس . شهر کوچک و کم ادعا . سقفهای کوتاه و دیوارهای پهلو داده به هم . مثل سیلی از عشاق در اغوش هم .برج دارزی که از تو سیاه ست . و ما در چاله ای وسط آن آب آلبالو میریرزم به جای شراب . و خودمان را به در و دیوارش میچسبانیم و عکس میگیریم . و سایه ها مان دراز میشوند در عکسها. من آدای عروسک خیمه شب بازیی را در میاورم که نخهاش شل شده و دارد می افتد و پشت سرم  دیوارها ی بلند و خاموش تاریخ را در دهان بسته شان میجوند .

عاشورا ده .تالابهایش . میانکاله . زمین خیس و گل الودش . لغزش من میان بوته های خیس تمشک . قایق به گل نشسته و انبارهای بد بوی خالی . منظره ی اسبان سالم با بدنهای مشحون از نیرو سرشار از عضله در نزدیکی . اسبان قهو ه ای . چیدن تمشک . زخمی شدن دست . قرمز شدن لب و زبان. منظره ی ما در میان بوته ها . سه مرغابی در مه .

گرگان. ولگردی در خیابانهای ناشناس . بدون جای خواب . بدون میل خواب . جیش کردن در دست شویی مسجدها .به همه جا رفتن ..  پارک . شیرینی فروشی . خیابان . ترمینال .از گلستان رفتن. سفر در شب . راه خاموش از میان تاریکی . درختان تناور کنار جاده . گذر گاههای خواب آلود کنار راه . آبکندهای باریک میان دشتها . عطش برای بیگانه بودن . در سرزمین بیگانه رفتن . از سرزمین بیگانه نرفتن . آرمیدن میان تکانهای راه . آن سو تر من از رشت میگذرم . رشت از من میگذرد .

انزلی . بندر . میان خمیازه ی صبح گاه پیاده شدن . در شهر هنوز خفته گام گذاشتن . ترسیدن از پلیسهای نیمه شب .. ترس مسافران . غریبه ها . گذر از خیابانهای ساکت و سرد . اعلانهای فروش زیتون یا کرایه ی اتاق .جستن ساحل و نیافتنش . تپیدن گنجشک وار قلب . چسبیدن دندانها به هم از صدای پارس سگ . پیرمردهای راه رفتنهای سحرگاهی . قدمهای احتراز از سکته ی قلبی . مرگ . عاقبت ساحل . ساحل پر از سگ. پریشان شدن بر ماسه های زبر و خیس . هم چون گلی که در امواج شرابی واژگون شود . تن کوفته از سفر را وا دادن  . و دریای سیاه  که انگار در ابهای خود غرق شده . آبهای یخ . کم جان . موجهای محتاط و باریک . طلوعی که ما نمیبینیم .

شهر . پل های سفید و بندر زیبا . مرغان دریایی و کشتیهایی که اسم آدمها را دارند . کشتی قرمز و سیاه . اقای میرزا کوچک خان . صبحانه خوردن در کوچه های بازار ماهی فروشان . نشسته بر صندلی پلاستیکی . پیرمرد میپرسد چای شیرین یا تلخ ؟ دو تا شیرین . یکی تلخ . لطفا .

بلعیدن پنیر و نان و چای . و دیدن جان دادن ماهی های تازه صید شده . یک عالم چشم رو به مرگ . مردها با چکمه و لباسهای سیاه . غلغله ی ماهی فروشان و خروش معده ی ناراحت در هم میشوند .

انزلی .. حمام عمومی. حوله ی غریبه بر تن کشیدن . شامپو خریدن . لباس پوسیدن . بوی بخار در گلو .

انزلی . تالاب و  فریادهای زن ترکی  در قایق ما . نیلوفرهایی که هنوز باید منتظر بود تا برویند . مرد قایقران حراف و حریص . نگاههای خیس از باد . نی زارها . رستوران دریایی که هرگز درش غذا نمیخوریم .

غذا خوردن در کوچه ی تنگ . در رستورانی خانگی . بوی سیر و ماهی و نم . لذت دهان و زبان از مزه. لذت شنیدن لهجه ها . دیدن رو میزی های تمیز . خواست ماندن

و بعد ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت   توسط میرا  | 

 

در دو مورد با سیلونه مخالفم اول آنکه خواست آزادی همان آزادیست..(  این فقط دل خوش کنکی برای مبارزین است ) و دوم آنکه آزادی رانمیتوان به کسی هدیه کرد . فکرمیکنم مردمانی که در عصر حاضر به طور مثال در اروپا زندگی میکنند آنرا دقیقا از اجدادشان هدیه گرفتند . اما با او موافقم که طبع چاکر صفت و جان نا آزاد را نمیتوان به زور از بند رهانید در اوج آزادی نیز طبایع بنده صفت در بند ند .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت   توسط میرا  | 

در هایکو و تانکا جز قواعد وزن قواعد معنایی هم حاکم است . ( در هایکو قطع ها ی جدا از هم شش هجایی هستند و در تانکا دوازده هجایی) اما قواعد معنایی حاکم بر شعر ژاپنی با انچه که در سنت ادبی ما موجود است  بسیار متفاوت است . به طور مثال در سنت ادبی ما قالبهای شعری از مضامین خاص و غالبی پیروی میکنند که بر حسب گذر زمان و تکثیر کاربرد  جا افتاده اند . مثلا غزل برای بیان عشق به کار میرود . اما تنگناهای مفهومی در قالبهای شعری ژاپنی فراتر از حیطه ی مضمون است . به طور مثال در هایکو وصف طبیعت فقط و فقط مضمون غالب نیست . بلکه معناییست حل شده در ساخت شعر و کلمات که اگر از شعر گرفته شود زبان شعر نیز نابود میشود .

در هایکو تاکید بر وصف است . اما نه توصیفای لفاظانه و حجیم  بلکه توصیفی که اول ساده باشد و دوم از تجربه های ملموسی حاصل شده باشد .این قسم شعر از جهاتی به سورالیسم پهلو میزند . همانطور که در مرام نامه ی سورالیست آمده بود . شعر بایست خاصیت غریب ایجاد بهت و ناباوری را پرورش دهد . و در واقع هر تصویر یا  ترکیب مفهومی که ملموستر و در عین حال نابه هنگامتر باشد اثر پیش بینی ناپذیرتر و مانا تری بر خواننده مینهد . مثالی که در مرامنامه زده میشود ترکیب چتر در کنار چرخ خیاطیست که تصویری عجیب و نا به هنگام است و این وصف خاص  ( چون تصویری نیست که همیشه دیده شود. پس ذهن برای بازنماییش تلاش میکند و با امکانات خود  تصویرش میکند) بنابراین وجه بصری آن بسیار غنی است . هر چند غنایی اجباری .

دیروز عصر پدربزرگم شعر کوتاهی خواند که در زبان خودش زیبا و بسیار بصری بود . وقتی آنرا به فارسی نوشتم تقریبا تمام لطفش را از دست داد . این معضل دقیقا دربارهی هایکو موجود است و فراتر است از معضل غالب در مساله ترجمه شعر و به عجین شدگی بافت معنا و زبان در شعر ژاپنی مربوط میشود . به هر حال آن شعر این بود :

بر سر شاخه ها لاله ها تکان میخورند  .

در دست م پیاله ها تکان میخورند .

در شکم محبوبی که معشوقش مرده

 بچه ای تکان میخورد .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت   توسط میرا  | 

پای تا سر قلبم اما نمی تپد

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت   توسط میرا  | 

 

فکر میکردم باران ببارد         اما نبارید.

فکر میکردم کلی جیش میکنم

اما همش چند قطره بود .

تمام پیش بینی هام باطل از کار درآمدند .

.....

 

در یک هایکوی ژاپنی که ناشناسی سروده بود

 خواندم :

همه جا پوشیده از برف است .

آه کجا میتوانم قوری چایم را بشورم. ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت   توسط میرا  | 

 

چه طور میتوانید لازم باشید اگر کافی نباشید ؟

به احتمال غالب دیگر اینجا نمینویسم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت   توسط میرا  | 

                                         حکایت

 

باری دوستی از من درخواست نمود تا قلم به  دست گرفته بر حسب تجربه چند خطی درباب قرصهایی که هر روز میبلعم بنگارم. در واقع من این مطلب را بیشتر بدین روی مینگارم  تا شکر تذکر او را جای آورده باشم که فی الواقع مرا تذکاری بس به جای  داده  بود که ظن بر دو قطبی بودنم میرود .در واقع بر این کمترین چنان دردهایی رفته بود که جز طلب مدوا چیزی  در ضمیرش بر جا نمانده بود  و اگر این  تذکر دوستانه نبود بی هیچ اطلاع و تفحصی  به بلعیدن تمامی قرصها ی فوق الذکر میپرداختم و در این معاملت  آنچه که در حساب نبود جان من بود . باری این تذکار مرا به هوش آورد و به جست و جو و تحقیق در باب خواص و موارد اثرو افاقه ی قرصها پرداختم و متوجه شدم که حالی درون پرده بسی فتنه میرود .

 شرح ماجرا آن  که طبیب مربوط که صفا و آرامش ازسر کم  مو و روی هم چون ماهتاب پر چاله اش میبارید و شاهد مجسم لغت سکینه القلوب بود  در مورد مرض این کمترین تشخیص به دو قطبی و وسواس محرزو اختلالات جنون از جمله توهمات دیداری و شنیداری داده بود و در واقع مرا مجموعه ای رنگارنگ و کامل از اقسام و انواع بیماری روانی پنداشته  و اما (بر سبیل تجربه و برای ایجاد طیب خاطر و آرامش  در بیمار) لب دوخته و طریق  پرده پوشی پی گرفته بود . بی خبر از آنکه چو پرده فرو افتد بیمار فلک زده چه ها کند.ازصبر و  طاقت  بیمار از همه جا بی خبرکه با خوش خیالی گمان میبرد تشخیص به سادگی افسردگیست چه توقع است که با تمامی این احوالات  رنگ بر رخساره ا ش و آثار آسایش بر جبینش باقی  بماندو آرامش پیشه ی خود کند ؟هنگام که در میباید قرصی از برای تضعیف سیستم اعصاب مرکزی که به بیمارانی که تحت درمان با شوک برقی و تشنج عصبی ( افسردگی دو قطبی مقاوم به درمان )داده میشود دریافت نموده است و این قرصیست بسیار هولناک که عوارض جانبی کمترین آن افت فشار خون دائمی و بیشترینش سکته قلبی میباشد که هر چند تشخیص و تجویز آن چنان قرصی برای آن چنان بیماری  پر بیراه نیست اما جان گزا و دل خون کن است .

 و اما شخص بیمار وسواسی بنا به تشخیص خود  در نسخه اعمال نظر نموده است وقرص اول نادلخواه را حذف کرده است وخود را از خطایرو معایبش بر کنار نموده است و   با همه ی  این حال ودر مجموع احوال  برایند کار طبیب در تشخیص مرض  در نظر شخص بیمار نشان از  حذاقت و مهارت است و بیمار در باقی موارد متواضعانه به آن گردن نهاده است .  و از جمله ی  قرصهای دریافتی مریض قرص دیگری هم هست که در دو قطبی همراه با علایم اختلالی هم چون توهمات( شنیداری و دیداری ) توصیه میشود و مریض در باب فایده آن مشکوک است . و  هم چنین قرصی دیگری آسنترا نام و بسیار گران قیمت که در موارد افسردگی و اختلالات وسواس اظطرابی تجویز میشود و دیگر قرصی  متدوال که نوع جدیدتر داروهای درمان افسردگی سه حلقه ایست و دوکسپین نام دارد و  این دو قرص آخر بسیار مفید فایده و موثرند . و از صدقه سر تذکر دوستانه و تفحص کنجکاوانه ی مریض در عوارض و آثار قرصها، بیمار از خوردن قرص اول اجتناب نموده مابقی قرصها را مصرف مینماید که در چند روز گذشته  آثار و نتایج مطلوبی در بیمار مشاهده میشود تا بدان مایه که سرگذشتش عجره للناظرین و کوششها و جد و جهدهایش در راه کسب  سلامتی و آسایش اسوه للسائرین گردد..

 و درباب عوارض جانبی قرصها نیز نکاتی چند موجود است:

 از جمله آنکه در مجموع مصرف قرصها موجب پیدایش چند حال نامطلوب و ناگریز در بیمار میشود که مهلک نبوده اما مطلوب خاطر مریض نیز نمیباشند

و از آن جمله میتوان اشاره نمود به خشکی مفرط دهان و استسقای دائم . که سبب میشود بیمار آب را به حرص فراوان بنوشد و هم چون بیابان زدگان در پی آب ،بطری خالی آب در دست از یک گوشه دانشکده به گوشه دیگرش بدود و از مخازن آب به نوشیدن آن شربت گوارا اقدام کند. واین تشنگی آن چنان شدید و زور مند است که گویی انسان را درمیان بازوان هول آسای خود منکوب و به تمامه مچاله میکند

 و تا بر سبیل میل اوبه  نوشیدن بیشتر و بیشتر آب تا حد باد کردن شکم اقدام نکنی دست از تو نمیشوید و در کمال حیرت این میل عجیب و پرقوت  به هنگام  رفع حرص و برآوردن  تشنگی ناگهان چنان دست ازانسان میشوید و ناپدید  میشود که حتی امید دیدار دوباره را باز نمیگذارد . اما این خیال و این وعده خلاف است و به چشم بر هم گذاشتنی  دیدار دوباره تازه میگردد و دویدن و مویه کردن برای آب میسر و واقع میشود.

و از عوارض دیگر دو چیز پر قوت ترند یکی انقباض عضلانی و دیگر سرگیجه و تاری دید  که هردو بسیار ناگوار و جان فرسایند و به هرکه خلاف این را مدعی گردد و این دو عارضه را ناچیز بپدارد  بایستی گفته شود: خوش بود گر محک تجربه آید به میان    تا سیه روی شود هر که دروغش باشد .

و تحمل این دو به خصوص که در زمانی واحد جمع گردند امریست ورای طاقت انسانی و اگر این سخن قدری راه به گزاف بپیماید بایست بگویم دست کم امریست ورای طاقت این کمترین . با این احوال  شاید چو وابینم خیر من در این باشد و از این بابت است که لب میگزم و خاموش و لب  دوخته تحمل میکنم. و چاره ام نیست جز وعده و وعید خوش به خود دادن که شفا و آرامش نزدیک است و این امید را در دل میپرورانم که در سایه آرامش روحی بتوانم به دلخواه خویش و (با آن چنان سخت کوشیی که پسندم است )به تعلیم کتب بپردازم و دائما نهیب میزنم بر خود که تحمل بایدم و جز آن چاره نیست و یادآوری میکنم که :

 دلا کی به شود کارت؟ اگر اکنون نخواهد شد ؟

و در آخر و به طریق نوشتار این گونه متون سخن کوتاه میکنم و اسب تیز پای اندیشه را از جولان باز میدارم که به جای   این اسب آن  ترس دائم در سرم جولا ن میدهد که اگر سخن کوتاه نکنم این نکهت باریک مثنوی هفتاد من کاغد خواهد شد .

 

پی نوشت : هوس کردم  اینجور بنویسم .

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت   توسط میرا  | 

 

ریشه ی تلخ منی .

تو را به دندان گزید ه ام.

نمیخواهم بدانم که

درون شفیره ی تو چیست

نمیخواهم بدانم که کودک  که بودی چه شد .

که اینطور

 محبوب کوهستان * من شدی .

نمیخواهم بدانم که

هرگز

 در لانه ی مورچه ها آب نریخته ای .

نمیخواهم بدانم

که هرگز

دانته یا سروانتس نخوانده ا ی .

نمیخواهم بدانم  که سفر

 چگونه تو را برد

و بازگرداند .

نمیخواهم بدانم که

به چه فکر کرده ا ی .

نمیخوام بدانم که  ممکن است

هم چو دانه به دل  زمین بروی

و هرگز نرویی

نمیخواهم بدانم

 که بارها و بارها

چگونه خواب مرا ندید ه ای .

نمیخواهم بدانم که آدمها در پوست تو

 نفوذ میکنند

نمیخواهم بدانم که دیروز

 از آب باران ننوشیده ای

نمیخواهم بدانم کلاغهای سیاه  را دور نمیکنی

زمانی که به  استفراغ ریخته

برکناره ی پیاده رو نوک میزنند

نمیخواهم بدانم که در جنگلی دور نرویید ه ای

نمیخواهم بدانم که سولیکو واژه ای بی دلالت است .

نمیخواهم بدانم که اکنون حقیقت است

نمیخواهم بدانم که  اکنون

 در دهانت چه داری 

نمیخواهم تو را بدانم

لورکا گفته است

"نمیخواهم دیگر بار بشنوم که مردگان خونشان را از دست نمیدهند"

و این نشانه ی بدیست

شاید من مرده ام

و هنوز خونی در بدن و صدایی در گلو دارم .
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت   توسط میرا  | 

 

توسنی کردم ندانستم همی از کشیدن تنگتر گردد کمند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت   توسط میرا  |