|
و بخشش؟ مسلما از آن بیزارم . ترجیح میدهم شخصا گناهانم را به دوش بکشم . فکر میکنم که صلاحیت لازم را دارم .
ادامه ای داشت این متن که من سرکوبش کردم ... قبل از ان که ظاهر شود .. علاقه ام را به درمیان گذاشتن فوری نوشته ها از دست داده ام .. و نه لزوما علاقه ام را به نوشتن .
دلم برای پروست تنگ شده. برای میشیما هم .....دلم برای ییتس خیلی تنگ شده .. برای فرناندو پسوای بسیار محبوبم .. برای کوبو آبه .داستایوفسکی . امیلی دیکنسون . برای امیلی برونته و خواهرش آن . برای سالینجر . گونترگراس . برای آرونداتی روی . بودلر . مالارمه . بورخس . کورتاسار. ساباتو. برای توماس مان و برادرش هاینریش . حتی برای هاینریش بل ساده دل و کمابیش ابله . دلم برای کنزابورو اوئه تنگ شده برای یاسوناری کاواباتا برای آکوتاگاوا . برای تولستوی تنگ شده دلم برای پوشکین .گوگول .. تورگنیف ... برای مارکز هم تنگ شده دلم با تمام نچسبی اش .. برای ایشی گورو . برای موراکامی .. برای فلوبر تنگ شده دلم .. برای بالزاک.. برای استاندال .. برای آناتول فرانس .. ویرجینیا وولف .. برای سیلویا پلا و شوهرش تد هیوز .. برای هارپرلی تنگ شده دلم .. برای مارگرت ات وود .. برای یوسا .. فونتس ... برای موراویا تنگ شده دلم... برای آلبا دسس پدس .. برای گراتزیا دلدا ی خانگی حتی ..تنگ شده دلم ...برای تمام اینها .که همه کمابیش امروزی اند و اگر بخواهند وصل شوند به سوفوکلس و توسیدیس و هومر و دیگران بی نهایت میشوند .. تنگ شده دلم .. برای تمام این اسمها که تمامی ندارند ... برای تمام نویسنده هایی که با شوق خواندم و با شوق میخواستم که باهاشان آشنا بشوم.نه برای این که بشناسمشان یا دوستشان بدارم که همان کتابهاشان کافی بود برایم .بلکه برای این که سخت دل واپس بودم ببینم که این آدمهای مهم آیا حاضرند دوست من باشند ؟ درباره م چه فکر میکنند ؟ممکن بود مرا دوست بدارند ؟
پ . ن ۱ : عنوان مطلب از درودهای پایان شعر اول گل های شر بودلر است . شعری که درهمان آغاز آشکار میکند که خطاب به خوانندگان خاصی سروده شده است . آنان که نیروی اراده و تمرکز از زمره ی قوتهاشان نیست ..آنان که لذات حسی را ترجیح میدهند و آن چنان که والتر بنیامین میگوید با آن" ملالی" که قاتل علاقه و ذوق و حسایست است آشنایند . بودلر .. شاعری که بی ثمرترین خوانندگان برای خطاب بر می گزیند . زیرا که انان را طبایع هم درد و خویشاند خویش میداند .
همه کس در این جهان مضحکه ی مداری دغل باز است....مداری که بیهوده و با چاپلوسی اصرار دارد هم او را بر مرکز خویش بنشاند . مداری دو رو . دروغ گو . دایره ه ای که میلونها مرکز دارد و این همه را چون زن خیانتکاری که دو مرد را دوست داارد و دومی را از اولی پنهان میکند از چشم بی شمار خواهنده ی نشستن بر مرکزش پنهان میکند .
. مرکز جهان کوچک همه ما خودمانیم .ما بازیچه های کوچک کوشا .
بر دایر ه ی فریبکار مضحکی .بر مدار سرگیجه آور دائما چرخانی .. . که عروسیست که در عقد بسی دامادست .. در محضر پیرزن عشوه گر دهر که همه را با چرب زبانی و ریا بر صدر می نشاند . تمامی افکار ما همانقدر مطیع مایند که قمرهای مشتری مطیع او . همه کس در نظر خودش خاص ترین پدیده هاست . اعجاب انگیزترین ترکیبهاست ..دست کم در نظر خود فردیتی ست .. تکرار ناشده و تکرار ناشدنی ....همه خود را قابل پژوهشهایی درباب چیستی شان میدانند .. هیچ کس باور ندارد که چیزی نیست .. که کمابیش با بقیه یکی ست و اگر حالا نیست .. ضرباهنگ خطا ناپذیر زمان ست سالها سال بعد او را تراش خواهد داد و لبه های تیزش را همگن و هماهنگ خواهد کرد .و او را یکی خواهد کرد .. عضو کوچکی .. شاعر یا نابغه ..مورچه ای در لانه ی بی شماران .... هرچه باشد او انسان است ؟ نیست ؟ و حتی اگر جز این زندگی کند .. اگر دیوی باشد یا هیولایی .. خفاشی یا حتی کفش دوزک کم ادعایی . .. اگر گیاهی شود یا خدایی .. دست بازیگوش و کم حوصله طبیعت اسمش را در همان دفتر همیشگی خواهد نوشت .. چه سکته ایست در فهم ما .. انسان های عزیز و کوچک ..تمام عمر نشسته بر مرکز جهانی که از آن ماست .. منتظر و سربه مهر هم چون رازی آغشته به جوهر سلطنتی انتظار میکشیم تا شناخته شویم.. تا ویژگیمان .. فردیتمان بازشناخته و رسوا شود ... تمام عمر در انتظار کسی هستیم ( و شاید آن کس بیشتر خود ماییم) که دغده های شناخت شناسانه ی جدی و پرهیاهویی درباره آنچه که ما هستیم داشته باشد . کسی .. ابله دیگری هم چو ما که به موشکافی و تحلیل این حجم مخلوط پیچاپیچ ناهمگن .. این توده ی لرزان .. این انسان ی که هستیم همت گمارد ... این همه بسیار غم انگیز است ..( تمام ادمها فکر میکنند که وقتی لبخند میزنند کار خوب یا دست کم محبت امیزی میکنند .. اما لبخند بیشترشان زشت است .. و به حفره ی سیاه ی در دل گوشت خمیده شان می ماند )..آدم غالبا چیز اندکی درباره خود میداند .. در مرکز این دایره نشسته .. مغرور و شیفته ی حجم حقیر خود .... هیچ کس نمیفهمد که خزعبلات زندگی او نادر و بی مانند نیست . که خاطرات و اجساسات و افکار مهوعش را تاریخ از ازل تاکنون بارها و بارها در توده های گوشت دیگری آزموده و باز آزموده ست ........که بشریت هم چون رویایی مکرر است .. رویایی هم چون زمانی که در خواب میخواهیم از خواب برخیزیم.... بارها و بارها در خواب خود خواب میبینم که از خواب بلند میشویم ..سپس روزی آغاز میشود .. روزی هم چون زندگی هم اکنون .. بعد ناگاه درخواب خود در میابیم که هنوز خوابیم .. در خواب دوباره تلاش میکنیم که بیدار شویم .. خواب می بینیم که بیدار شده ایم و بعددوباره پی می بریم که این نیز خطا بوده است . هنوز خفته ایم .. این همه بسیار به هم شبیهند . و برای من مایه ی بسیار غم .
فصل دهم دکامرون بوکاچو... تمام ادبیات دنیا .. به یاد میاورمشان و از یاد میبرم .. .. شوپن ..( سپس به آرامی مندلسون.. peresto) ..اینها را در خوابم دستان او می ساختندو محو میکردند و باز از ویرانه شان بنای تازه ای بر می ساختند . .حالم بد بود .دراز که می کشیدم حالت تهوع بم دست میداد و بر که می خواستم سرگیجه .. می روم کنار آقاجون..دستش را میگذارم روی صورتم . خواب است . متوجه من نیست . دستش که روی صورتم میاید خواب هم لنگان لنگان و عجول از پی اش روان میشود . خواب می بینم . خوابهای قشنگی که به دست گرم و بزرگ او مربوطند .خوابهایی موزون و سیال .. و مستحکم مثل مفاصل جاندار دست علی پاشا .. خوابهایی که انگار از گوشت خمیری ست او ساخته شده اند .خوابهایی که خالق عزیزی دارند .دستان بزرگ او ..و خون من که در رگهای ضخیمش جاری ست .. .موسیقی آب...handel...حتی شومان...molto vivake ... ....انگار که کسی مرا هم چون اندیمیون به خواب ابدی برده باشد . ..اینها را هم می بینم : بعد از ظهری ابدی.. .بیرون در غیاب من شب بدون دعوت سر رسیده .. در اندرون بعد از ظهر با چرت و مستی فراموش کرده برود ... صندلی های سوخته که پابرجایند .. .و پرده هایی که به دیوارها و نه کرکره کوبیده شدند ......و قلب من که مثل طبل بزرگی خالیست ... دستش را می کشد و من فورا بیدار میشوم ..
من رودی را می شناسم /که بلعیدن را بهتر از بوسیدن میداند/و رگهای متورم و آبی تو شاخه های کوچک منشعب شده از آنند/
و طغیانهای فصلی درد من
تفنن گاه به گاه کناره های خیسش..
فصل ها از پی هم می آیند .../جهان پیرامون این رود متراکم میشود /حیوانات از ان زنده اند /و چه بسا که من و تو نیز در زمانی قدیم تر /او را پرستیده باشیم
من گزیدن را بهتر از بوسیدن میدانم
ماهیان کوچک اما
دستان سرد و مرده و مدفون
تورا /بارها و بارها از میان خزه وگنداب بستر رود بوسیده اند ./دستان تو از فرط رطوبت باد کرده و چروک شده /و با این حال /معنای ژرفی از انها می ترواد
که صرفه جویانه شام هرشب من است .
و فصول خواهران منند
و فراز و نشیب عمرم هم پای آنان بوده است .
با چنین نژادی هرگز نمیخواهم
چیزی باشم جز آنچه هستم .
و میخواهم بدانم که
که هستم ؟
سوفوکلس
عینیت احساسات خصلت شدید و فشرده ی آن را باز می گیرد . میتوان گفت که آنرا خارج از ما و غیر شخصی میکند و بدین ترتیب رنج بشدت تسکین مییابد .
(هگل )
پی نوشت : هنر و ابراز احساسات در عشق دو ساحت ارزشمند ند . که از شدت و خصلت زندگی در حیطه ی رنج ها میکاهند . اما به حیطه های دیگری وسعت و بزرگی میبخشند . و این برای هنردوست مازوخیست کشف دردناکیست . مثل آن که ساعت مچی محبوبت را آب بیاندازی تا قایق سوراخت غرق نشود .
مارسل پروست
پی نوشت : آخر دیوانه میکند مرا .او. پروست.
جمله ای که میخواهم بنویسم . فراتراز فلسفه و فراتر از تامل است . اید ه آلیستها چه آنها که به انکار حقیقت واحد جسم پرداختند و چه آنها که جسم را (روح با کاستی . هنوز روح اما دست خوش تیرگی می دانستند و چه ماتریالیستها ..و چه دکارت و تمام روندگان راهش .( کوشندگان راه پاسخ به ثنویت دکارتی) و نه هیچ کدام از بی شمار متفکری که به پیوند میان ماده و روح اندیشیدند . نتوانستند جمله ای این چنین حیرت آور بگویند .
خاطره نقطه و محل تلاقی میان ماده و روح است .
(برگسون )
در میان سلسله ی رنگارنگ اجناس و انواع آدم بودن جدا مضحک است .
حلقه ی آخر سلسله .هم چون داغ زوال و پایان است بر پیشانی تکامل .
اگر انتخاب با من بود .دوست تر میداشتم ماده گوزنی بودم تا انسان . سربر کرده از میان دستان جنگل .سم کوبیده بر تن سخت صخره ها ... این روزها افسوس عمر شده ام را میخورم . عمری که به بطالت و شتاب گذشت . "عمری که میدانم که اگر بیشش نگذشته باشد دست کم نیمش گذشته" ساعاتی که هرچه می کوشیدم تا به چنگشان آورم ..هم چون شن از میان مشتم به زمین می ریخت ند . دقایق باطل . برنامه های پوچ . اهداف بلند مدت . پروژه ی تکامل . از این همه بیزارم . از این عمری که میپنداشتم به میل من میگذرد و به تصادف گذشته .. از این فقدان انتخاب . از این وهم انتخاب بیزارم .. آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم .. و من از این شراب و هم از این پیمانه بیزارم ..دوست تر میداشتم ماده گوزنی باشم . ( به رویا مجال دهیم و فراموش کنیم . من زنده ام و انسانم) هر سال موسم زایش حیوانات گوزنهای کوچک وحشی می زاییدم . گوزنی بودم خالدار با پوست براق قهو ه ای و کرکهای نرم ...پوستی که از تابش آفتاب سخاوتمندانه می درخشید ....تن داغ و ورزید ه ام را به تنه ی درختان کهن می ساییدم و و در مرز میان جنگل ها . کوهها و دشت های ناهموار می زیستم ...شبها در پناه خنک غارها می آسودم و روزها گوزن بچگانی را که به تله افتاده بودند می رهانیدم و شیر میدادم .. و از چشمه هایی که عکس ماه در آنهاست آب می نوشیدم ...در میانه ی رشد و تحول می زیستم . در جهانی سخت کوش و در تحول و نه جهانی این چنین ساکن و کناره جو..نه دل اشفته میگشتم و نه دم سرد ... نظاره گر و یاری گر رشد بودم و زیبایی ..پاهای کج و ناتوان بچه گوزنها .. که جان میگرفتند و بر خود می ایستادند ... اعضایی که رشد میکردند و بالنده میشدند .. شاخهای پیچ در پیچ ی که از سرهاشان می رویید و زینت کوهستان میشد ..عضلات شکوهمندی که چابک و چست جست و خیز میکردند و میارمیدند ... پیری و زوال ی که حس نمیگشت .. ادراک نمیشد و بی آ نکه کسی حضورش را دریابد ناپدید میگشت .. جهانی در خواب .. جهانی حیوانی . جهانی نه خالی از نقص بلکه در ناهوشیاریی که توان ادراک و اندیشدین به نقص را ندارد "و در فراموشی فقدان ،فقدان ناپدید میشود "
از این زندگی حقیر خسته ام . ازعین پیچیدگی که عین خلل است ..... ای تمام ریشه های حیوانیت من ، مرا نجات دهید ..
پی نوشت :
و از این لفاظی ها و رویا پردازیهای مکرر هم خسته ام . از همه چیز .
به من سنگ بزنید .
هذیان
یک کسی در گوشم صدامیکند هوهوهوهوهوهو که باد هم نیست .....میان خواب و بیداری . هم رویا دید ه ام . هم کابوس ....دشت سفید برف اندود .دره های نیم خفته . دره های خمیازه کش . که دهان خود را باز میکردند و می بستند .. .....اسبهای چاق وسفید و بی استخوانی که چسبیده به هم در دسته های بزرگ می دویدند ...آبهایی که از هوا می ریختند و رام نمیشدند ..
خاطرات خسته ای که ذهن خسته ی من فرو می بلعیدشان . نام قرصهایی که خورده بودم.مغزم تمام اینها را پس میزد و باز با ولع به سمت خود میکشید .مغزم میان زبانه های موهومی می رقصید ...مغزم در کار سوختن خویش بود .. مغزم چنگ می نواخت و ساز میزد و باکی ش نبود که عود نیست ....با ملال هذیان میگفت مغزم... گرداب شده بود و شدتش داشت مرا میبرد .. میان خواب و بیداری ... مغزم به نقیض خود بدل گشته بود ..دور است سر آب از این بادیه هشدار ....
هذیان میگفت سرم ...و من سربه زیر گوش میکردم هم چو شاگردی صبور . چهار زانو نشسته بود م در محضرش . مغزم فخیمانه عبا بر تن و عمامه بر سر بر مسند استادی تکیه زده به تانی میگفت : یار مفرو ش بدنیا . .. من زیر چشمی نگاه میکردم ....آخر حواسش کجا بود . مغز علیل من .. من که یاری نداشتم ... تصاویر باز مغشوش میشدند .... اسبهای چاق سفید مست میشدند .. و سرهاشان را ( هم چون آن نقش ابدی) در تن هم فرو میکردند . آبهای رام نشدنی از زمین به آسمان باز میگشتند و به جایشان تراشه های چوب میبارید .....تراشه های چوب به تن من زخم میزدند و خون م از درون رگها بیرون می جهید . خونم غلیظ و چسبناک شده بود .. با خون من میشد تمام سوراخهای تمام سدها را پر کرد . تمام عقاید گسسته و مغشوش را به هم چسبانید .. تمام کابوسهای ممتد را در ظرفی ریخت و به هم آغشت.... تا درد واحدی شوند ...تا ترس واحدی شوند ... تمام خدایان کوچک را گرد هم میاورد خون من.... تا خدای قهار اطاعت طلب ی شوند ... خون من خوشبختی های اندک را هم چون صفحات پاره پاره ی کتاب کهنه ای با حوصله به هم میچسبانید .... خون چسب ناک من ...از کثرت گریزان شده بود .. ..
یک کسی در گوشم صدا میکرد هوهوهوهو که باد هم نبود . یک مرد تمام استخوانی ...یک مرد بدون گوشت... یک مرد مرده.. یک اسکلت در مجرای گوشم من دراز کشیده بود و آواز میخواند و صدای سوت مانند اوازش داشت مرا میکشت ....... بله این باد نبود که میخواند .. آبهای رام ناشدنی از زمین به اسمان میرفتند .... گله های اسب شیهه میزنند .. ...من فریاد میزدم ای مرگ .. ای مرگ حامله .. چه میخواهی بزایی ؟ من نیز فرزند توام . من مفتون تو . فرزند تو . معشوق تو . مادر تو و خون توام . دشت ها سفید بودند از برف و خون من هنوز بر این سرزمین نباریده بود ... دره های نیم خفته ...خمیازه کشان پهن و باریک میشدند ... دهان دره ها که باز میشد من چابک و یاغی میان گله های اسب میرفتم . بر مهتر انان سوار میشدم و مرگ راهزنی میکردم...خاطرات خسته ای که ذهن خسته ی من فرو می بلعید شان ..... نام قرصهایی که خورده بودم.... مغزم تمام اینها را ...
از آرونداتی روی
اما در وقت عشق ورزی چشم های او آزارش دادند . انگار به دیگری تعلق داشتند .کسی مراقب بود ... از پشت پنجره به دریا می نگریست .
طوطی مولانا اما طریقی دیگر داشت .او نمیکوشید چیزی را عیان کند.یا که اقتدارش را بر چیزی ( هم چون مرگ) ثابت کند...... اوهم چو سیمرغ نمیسوخت....از خاکستر خود زاده نمیشد و ...سر بر کردن نمیدانست . هم چو من پرنده ی تنهایی بود . او با لب بسته اما دهان باز اواز آوازآواز آواز آواز میخواند . او لابد میدانید ( زندانی بود ...) و از قفس به تنگ امده بود .
طوطی ارزش نمایش را میدانست. ...آدمها نمیدانند . آدمها از نمایش فرار میکنند . میکوشند ثابت کنند که نقش بازی نمیکنند . مثل موش دزدی که لکه ی پنیر را از دمش پاک میکند . مثل مرد مجنونی که رد خون خودش را از پیراهنش پاک میکند .آدمها ترسو اند و توان پذیرفتن خصایل غالبشان را ندارند .آنها حتی بیش از هرچیز از خصایل غالبشان فرار میکنند .... آنها گمان میکنند که در صحنه ی سرراست و بی استخوان زندگی تنها دروغ " نمایش" است . دروغی ک هم چو استخوانی کوچک به گلو میپرد .حنجره را میخراشد . به طعام لذیذ حقیقت میچسبد و کیف زندگی را زایل میکند . . اما دوستان اعتبار سخن عام چه خواهد بودن ؟
زندگی نمایش است .و تیزهوشی برگرفتن نقش ی درخور و به دور افکندن و برگرفتن نقش دیگر است .و نقشی که آدمیان بیشتر هراس را از ان دارند (و طوطی هندی این را خوب دریافته بود ).نقش مرگ است . آدمها از مرگ میترسند .آدمها مرگ را هم چون مهمان مزاحمی به سرعت دور میکنند .هم چون مرغی که از گیاهانشان بخورد کیش میکندد. وقتی کسی میمیرد آنها با شتاب رنگ لباسهاشان را عوض میکنند تا نمایان شود که حتی نزدیکی با مرگ نیز علایمی دارد ...ا مرگ هم چون طوفانی سیاه و پیچنده از کنار انها گذشته است و اگر آنها را به کام خود نکشیده دست کم رد سیاه خود را بر جامه هاشان دوخته . آدمها . . آنها مرگ را با حوصله تشریح میکنند . با تانی هشدار میدهند ...
آنها بر روی اعلانهای کاغذی نام شخص مرده را با اعلام مرگ او چاپ میکنند وآنها را به در و دیوار کوچه و محله شان می چسبانند .تا همه کس بداند . در دالانهای نمور و چسبناک مغزشان چراغی روشن میشود و زنگی که هشدار میدهد .. مذبوحانه تکرار میکند : مرگ مرگ .آنها برای دور کردن مرگ به هرچه که میدانند متوسل میشوند . بر در خانه هایی که کسی در انها مرده پارچه های سیاه میزنند تا آنها از خانه های سالم باز شناخته شوند .و این هم چون آن است که مریضی به دندانهای کرم خورد ه اش روبان ببندد .
آنها بیماری را میدانند اما راه علاج مبهم است . تنها راه گریختن است . گریختن . کندن و به دور افکندن . دندان خراب را بایست کند . آدم مرده را باید دور نمود . در مکانی دورتر از شهر . دراعماق خاک . نحوست مرگ را بایست بو کشید . در هر کجا که رخنه کند. از هرچه که به مرگ مربوط است بایست ترسید . . ترس از مرگ هم چون زهری . سمی . بوی مسمومی منتشر میشود و هرچه را که به مرگ نزدیک است را نیز الوده میکند . مرده شوی . قبرستان . کفن و بوی کافور ؟آدمها مردگان را دور میریزند . در طول سالیان سال آنها نشان داده اند چقدر به تمایز پای بندند .و هرگاه کسی سالیان سال به رفتاری پای بند باشد . از آن برای خود نقصی و خللی و شکافی دهشتناک پدید آورده است . هر امر پیش بینی پذیردر طبیعت دشمن نقطه ی امتیازیست برای مهاجم و شکافی که میتوان از آن داخل شد .
پس دوستان من از همین شکاف داخل شوید . راه توفیق در رهایی . نه اصل بلکه بدل است . و اگر زندگی نه خود، بلکه نمایش خود است . راه جستن نه مردن بلکه مشق مرگ کردن است . و در هر مهلکه ی دیگری نیز . به این اصل چنگ بزنید . مرگ ترسناک است . و اگر بتوان انرا هم چو ماسکی بر چهره زد . ما نیز ترس آورخواهیم گشت . به وسایل تمسک کنید .به مصادیق بیاندیشید . هر گاه ازچیزی به تنگ آمدید لازم نیست تقلا کنید . خیرگی و جنگ کنید . هم چنین لازم نیست که به نحوی غیر مستقیم و ملایم عمل کنید ....نه هیچ کدام از این کارها لازم نیست . طوطی مولانا را به یاد اورید .
کافیست خود را به مردگی بزنید . بازرگان خواهد آمد . در قفس را خواهد گشود. و طوطی مرده را بیرون خواهد انداخت .
آنگاه رهایی
صبح از من مانده مشتی خاکستر ( اخوان ثالث )
ققنوس را از بچگی خوش داشتم . لابد حدس میزنید از برای چه . نه به خاطر شکل و شاخ و دمش . و نه به خاطر توانش برای باز زنده شدن از خاکستر خود . بلکه به خاطر آن حالت عجیبش . به میل خود زنده شدن و به میل خود مردنش . در نظر من ققنوس ، زنده ترین رنگ ها . قاهر ترین ارداه ها .شکافی در پوسته ی ضعیف عالم بود . هم چو اویی دیگر را باز در کودکی شناختم . طوطی حکایت مولانا . که هم چو من بود . نه توان جاودانی داشت و ونه تیغی برکشیده بر ضعف عالم حساب میشد . طوطی سبز کوچک و تنهایی بود . و (من باز از او خواهم نوشت . در جای دیگری). نوجوان که بودم . از بازیهای محبوب من بازی اراده بود . تازه بیگانه آلبر کامو را خوانده بود و برم اثر کرده یود . بیگانه ( بی دلیل و بی اجبار) برای سنجش اراده اش خود را وامیداشت تا نیمه شب از خواب عمیق برخیزد از بستر بکند و به حیاط سرد برود قدم بزند و باز گردد . از وقتی این را خواندم بازی اراد ه بازی محبوبم شد . کارها را از جایی که دوست تر میداشتم نیمه رها مکیردم تا اراده ام را بسنجم.کتابهایی که میخواستم را نمیخریدم . حرفهایی که میخواستم را نمیزدم و هرچه دوست داشتم نمیخوردم ( و این بازی که که اول بار از برای سنجش بی مقصود و غرض اراده بود بعدها به ریاضت بدل گشت. همه کس گمان میبرد کارهای من ازابتدا برای نفی زندگیست . در حالی که من ( از ابتدا) زندگی را نفی نمیکردم . در آغاز میخواستم تنها مظاهر انرا تقویت کنم( تا )جان سختانه تر و پر شورتر و شدید تر زندگی کنم . اما بازی اراده را پایانی نبود زیرا قدرت اراده بی حد بود . بنابراین من که از توقف این چرخه ناتوان بودم ( زیرا حاضر نبودم به حدی از اراده ی محصول رضایت دهم )به تکرر دائمی آن رضا دادم . و این چنین سنجش قدرت زندگی به نفی زندگی بدل شد . ) شش ماه ( تقریبا) چیزچندانی نخوردم . معده ام ناراحت شد و به پوست و استخوان بدل شدم . بعد از آن اراده ی بافی ماند برای من . ورا ی اراده هایی که در دیگران می شناختم . زورمند وتراش خورده . اما در چرخه ای باطل گرفتار . ا که اگر میخواست نیرو و توان بیش حاصل کند ناچار بود از نفی هرچه بیشتر چیزهای که من بیش تر خوش داشتم و اگر میخواستم به حدی از حدود کسب شده( از شدتش )رضایت دهم غرورم که همه چیز را بحد کمال میخواست بیچاره میگشت .این چنین بود که من به صحنه ی کارزار جنگ بازندگی وارد شدم . و در چرخه ی مکرر نفی اش گرفتار . و اینها دلایل آغاز بودند و اما میانه را دلایل دیگری بود .
الهه ی گمراهی و فریب ( آته) از کارهای خود به تنگ نمیامد .
من می آیم .
فرق ما این است
. من برای نجات به ریشه های پراکنده ی اساطیر چنگ زدم . در مواقع ناخشنودی و به جان امدگی بایستی ..دافنه شوم.

و دافنه که از انسانها گریزان بود به درخت غان بدل شد .
پی نوشت : این استفاده مکرر از تصویر مخالف طبع من و کم شمردن قدرت واژه است . اما این راه را از سانتا سوفیا آموخته ام . برای مواقع قهر من از خدایانم ( واژگان) پسندیده ست .
پی نوشت دوم : هر چه باج میدهم تا روابط حسنه ای داشته باشیم باز این وبلاگ مرا ترک میکند .
بیرون از من صبح آغاز شده .میدان گمرک . صبح .خارجی . درون مغز من اما شب هم چنان در فکرکابوسهای من است . کابوسهایی که من و شب دید ه ایم . من نترسیده ام . شب اما ترسیده است . به کابوس دیدن عادت ندارد . حاضر نیست .. بیرون بیاید از مغز من . میترسد پاش را که بیرون بگذارد کابوسی جست بزند و پاش را قایم بگیرد . یا که بیرون بیاید و فرار کند اما کابوسها همه جا تعقیبش کنند . شب از آینده میترسد . دل واپس و ترسان به من میگوید : ترس من از حالا نیست . میترسم از فردا . از ساعت بعد . دقیقه ی بعد . هر چیز را که ببینم مرا یاد کابوسها بیاندازند . واقعیت در پیش روی خود بدل به کابوس شود . نواختن زنگ ساعتها . صدای به هم خوردن درها . تصویر پاهایی که میلرزند . این همه تا دیروز برای من از هیچ چیز حکایت نمیکردند جز خود .فردا که بشود . کابوسها باد میکنند . مثل سلول سرطانی تکثیر میشوند و تمام تصاویر را به زهر خود آلوده میکنند . میکوشم شب را دلداری دهم . یا که به طریقی فریبش دهم . بلکه حاضر شود از سرم بیرون بیاید . صبح زیباییست . و میخواهم ان را به سرم راه بدهم. شب اما
بیش از آن که فکرش رامی کنید ترسو ست . .
هم چون بشقابی بر دیوار
( ایوان مک اگوبائین )
اگر ماه ماه نباشد . اگر من من نباشم و تو تو .
نفرت هم جایز است و نه تنها جایز که دیده نیازردن از دود مبهم ندانستن است .
من ریشه های خنکم را از خاک تو بیرون کشید ه ام . والتر بنیامین گفته بود :
ساختن پیش بینی ویرانگری ست .
و من از ان زمان که تو را ساختم میدانستم ویرانت خواهم کرد . تو مثل قلعه ای شنی کنار ساحل داغ . و اما موج عاقبت میبردتو را .
عسس هات را بگو خاموش باشند .
شمال . شمال وسیع و باریک . شمال محبوب . هم چون زنی که از زیبایی خود اگاه است . از بندر ترکمن تا آستارا . خط ساحلی لجوج و کناره جو و ما که پی آن میدویم . شهر به شهر . . گذشتن از خط ساحلی و رسیدن به هیچ . لغزیدن به کناره ها و باز جستن خزر .ترکمن صحرا . زنان مردانی نه به شکل ما.زنها با شالهای گلدار بلند و چشمان کشیده و گونه های مورب . و مردان با سبیل و ابروهای پهن و خطوط تند صورت و سرخی شاداب گونه ها .
گنبد کاووس . شهر کوچک و کم ادعا . سقفهای کوتاه و دیوارهای پهلو داده به هم . مثل سیلی از عشاق در اغوش هم .برج دارزی که از تو سیاه ست . و ما در چاله ای وسط آن آب آلبالو میریرزم به جای شراب . و خودمان را به در و دیوارش میچسبانیم و عکس میگیریم . و سایه ها مان دراز میشوند در عکسها. من آدای عروسک خیمه شب بازیی را در میاورم که نخهاش شل شده و دارد می افتد و پشت سرم دیوارها ی بلند و خاموش تاریخ را در دهان بسته شان میجوند .
عاشورا ده .تالابهایش . میانکاله . زمین خیس و گل الودش . لغزش من میان بوته های خیس تمشک . قایق به گل نشسته و انبارهای بد بوی خالی . منظره ی اسبان سالم با بدنهای مشحون از نیرو سرشار از عضله در نزدیکی . اسبان قهو ه ای . چیدن تمشک . زخمی شدن دست . قرمز شدن لب و زبان. منظره ی ما در میان بوته ها . سه مرغابی در مه .
گرگان. ولگردی در خیابانهای ناشناس . بدون جای خواب . بدون میل خواب . جیش کردن در دست شویی مسجدها .به همه جا رفتن .. پارک . شیرینی فروشی . خیابان . ترمینال .از گلستان رفتن. سفر در شب . راه خاموش از میان تاریکی . درختان تناور کنار جاده . گذر گاههای خواب آلود کنار راه . آبکندهای باریک میان دشتها . عطش برای بیگانه بودن . در سرزمین بیگانه رفتن . از سرزمین بیگانه نرفتن . آرمیدن میان تکانهای راه . آن سو تر من از رشت میگذرم . رشت از من میگذرد .
انزلی . بندر . میان خمیازه ی صبح گاه پیاده شدن . در شهر هنوز خفته گام گذاشتن . ترسیدن از پلیسهای نیمه شب .. ترس مسافران . غریبه ها . گذر از خیابانهای ساکت و سرد . اعلانهای فروش زیتون یا کرایه ی اتاق .جستن ساحل و نیافتنش . تپیدن گنجشک وار قلب . چسبیدن دندانها به هم از صدای پارس سگ . پیرمردهای راه رفتنهای سحرگاهی . قدمهای احتراز از سکته ی قلبی . مرگ . عاقبت ساحل . ساحل پر از سگ. پریشان شدن بر ماسه های زبر و خیس . هم چون گلی که در امواج شرابی واژگون شود . تن کوفته از سفر را وا دادن . و دریای سیاه که انگار در ابهای خود غرق شده . آبهای یخ . کم جان . موجهای محتاط و باریک . طلوعی که ما نمیبینیم .
شهر . پل های سفید و بندر زیبا . مرغان دریایی و کشتیهایی که اسم آدمها را دارند . کشتی قرمز و سیاه . اقای میرزا کوچک خان . صبحانه خوردن در کوچه های بازار ماهی فروشان . نشسته بر صندلی پلاستیکی . پیرمرد میپرسد چای شیرین یا تلخ ؟ دو تا شیرین . یکی تلخ . لطفا .
بلعیدن پنیر و نان و چای . و دیدن جان دادن ماهی های تازه صید شده . یک عالم چشم رو به مرگ . مردها با چکمه و لباسهای سیاه . غلغله ی ماهی فروشان و خروش معده ی ناراحت در هم میشوند .
انزلی .. حمام عمومی. حوله ی غریبه بر تن کشیدن . شامپو خریدن . لباس پوسیدن . بوی بخار در گلو .
انزلی . تالاب و فریادهای زن ترکی در قایق ما . نیلوفرهایی که هنوز باید منتظر بود تا برویند . مرد قایقران حراف و حریص . نگاههای خیس از باد . نی زارها . رستوران دریایی که هرگز درش غذا نمیخوریم .
غذا خوردن در کوچه ی تنگ . در رستورانی خانگی . بوی سیر و ماهی و نم . لذت دهان و زبان از مزه. لذت شنیدن لهجه ها . دیدن رو میزی های تمیز . خواست ماندن
و بعد ؟
در دو مورد با سیلونه مخالفم اول آنکه خواست آزادی همان آزادیست..( این فقط دل خوش کنکی برای مبارزین است ) و دوم آنکه آزادی رانمیتوان به کسی هدیه کرد . فکرمیکنم مردمانی که در عصر حاضر به طور مثال در اروپا زندگی میکنند آنرا دقیقا از اجدادشان هدیه گرفتند . اما با او موافقم که طبع چاکر صفت و جان نا آزاد را نمیتوان به زور از بند رهانید در اوج آزادی نیز طبایع بنده صفت در بند ند .
در هایکو تاکید بر وصف است . اما نه توصیفای لفاظانه و حجیم بلکه توصیفی که اول ساده باشد و دوم از تجربه های ملموسی حاصل شده باشد .این قسم شعر از جهاتی به سورالیسم پهلو میزند . همانطور که در مرام نامه ی سورالیست آمده بود . شعر بایست خاصیت غریب ایجاد بهت و ناباوری را پرورش دهد . و در واقع هر تصویر یا ترکیب مفهومی که ملموستر و در عین حال نابه هنگامتر باشد اثر پیش بینی ناپذیرتر و مانا تری بر خواننده مینهد . مثالی که در مرامنامه زده میشود ترکیب چتر در کنار چرخ خیاطیست که تصویری عجیب و نا به هنگام است و این وصف خاص ( چون تصویری نیست که همیشه دیده شود. پس ذهن برای بازنماییش تلاش میکند و با امکانات خود تصویرش میکند) بنابراین وجه بصری آن بسیار غنی است . هر چند غنایی اجباری .
دیروز عصر پدربزرگم شعر کوتاهی خواند که در زبان خودش زیبا و بسیار بصری بود . وقتی آنرا به فارسی نوشتم تقریبا تمام لطفش را از دست داد . این معضل دقیقا دربارهی هایکو موجود است و فراتر است از معضل غالب در مساله ترجمه شعر و به عجین شدگی بافت معنا و زبان در شعر ژاپنی مربوط میشود . به هر حال آن شعر این بود :
بر سر شاخه ها لاله ها تکان میخورند .
در دست م پیاله ها تکان میخورند .
در شکم محبوبی که معشوقش مرده
بچه ای تکان میخورد .
فکر میکردم باران ببارد اما نبارید.
فکر میکردم کلی جیش میکنم
اما همش چند قطره بود .
تمام پیش بینی هام باطل از کار درآمدند .
.....
در یک هایکوی ژاپنی که ناشناسی سروده بود
خواندم :
همه جا پوشیده از برف است .
آه کجا میتوانم قوری چایم را بشورم. ؟
چه طور میتوانید لازم باشید اگر کافی نباشید ؟
به احتمال غالب دیگر اینجا نمینویسم .
حکایت
باری دوستی از من درخواست نمود تا قلم به دست گرفته بر حسب تجربه چند خطی درباب قرصهایی که هر روز میبلعم بنگارم. در واقع من این مطلب را بیشتر بدین روی مینگارم تا شکر تذکر او را جای آورده باشم که فی الواقع مرا تذکاری بس به جای داده بود که ظن بر دو قطبی بودنم میرود .در واقع بر این کمترین چنان دردهایی رفته بود که جز طلب مدوا چیزی در ضمیرش بر جا نمانده بود و اگر این تذکر دوستانه نبود بی هیچ اطلاع و تفحصی به بلعیدن تمامی قرصها ی فوق الذکر میپرداختم و در این معاملت آنچه که در حساب نبود جان من بود . باری این تذکار مرا به هوش آورد و به جست و جو و تحقیق در باب خواص و موارد اثرو افاقه ی قرصها پرداختم و متوجه شدم که حالی درون پرده بسی فتنه میرود .
شرح ماجرا آن که طبیب مربوط که صفا و آرامش ازسر کم مو و روی هم چون ماهتاب پر چاله اش میبارید و شاهد مجسم لغت سکینه القلوب بود در مورد مرض این کمترین تشخیص به دو قطبی و وسواس محرزو اختلالات جنون از جمله توهمات دیداری و شنیداری داده بود و در واقع مرا مجموعه ای رنگارنگ و کامل از اقسام و انواع بیماری روانی پنداشته و اما (بر سبیل تجربه و برای ایجاد طیب خاطر و آرامش در بیمار) لب دوخته و طریق پرده پوشی پی گرفته بود . بی خبر از آنکه چو پرده فرو افتد بیمار فلک زده چه ها کند.ازصبر و طاقت بیمار از همه جا بی خبرکه با خوش خیالی گمان میبرد تشخیص به سادگی افسردگیست چه توقع است که با تمامی این احوالات رنگ بر رخساره ا ش و آثار آسایش بر جبینش باقی بماندو آرامش پیشه ی خود کند ؟هنگام که در میباید قرصی از برای تضعیف سیستم اعصاب مرکزی که به بیمارانی که تحت درمان با شوک برقی و تشنج عصبی ( افسردگی دو قطبی مقاوم به درمان )داده میشود دریافت نموده است و این قرصیست بسیار هولناک که عوارض جانبی کمترین آن افت فشار خون دائمی و بیشترینش سکته قلبی میباشد که هر چند تشخیص و تجویز آن چنان قرصی برای آن چنان بیماری پر بیراه نیست اما جان گزا و دل خون کن است .
و اما شخص بیمار وسواسی بنا به تشخیص خود در نسخه اعمال نظر نموده است وقرص اول نادلخواه را حذف کرده است وخود را از خطایرو معایبش بر کنار نموده است و با همه ی این حال ودر مجموع احوال برایند کار طبیب در تشخیص مرض در نظر شخص بیمار نشان از حذاقت و مهارت است و بیمار در باقی موارد متواضعانه به آن گردن نهاده است . و از جمله ی قرصهای دریافتی مریض قرص دیگری هم هست که در دو قطبی همراه با علایم اختلالی هم چون توهمات( شنیداری و دیداری ) توصیه میشود و مریض در باب فایده آن مشکوک است . و هم چنین قرصی دیگری آسنترا نام و بسیار گران قیمت که در موارد افسردگی و اختلالات وسواس اظطرابی تجویز میشود و دیگر قرصی متدوال که نوع جدیدتر داروهای درمان افسردگی سه حلقه ایست و دوکسپین نام دارد و این دو قرص آخر بسیار مفید فایده و موثرند . و از صدقه سر تذکر دوستانه و تفحص کنجکاوانه ی مریض در عوارض و آثار قرصها، بیمار از خوردن قرص اول اجتناب نموده مابقی قرصها را مصرف مینماید که در چند روز گذشته آثار و نتایج مطلوبی در بیمار مشاهده میشود تا بدان مایه که سرگذشتش عجره للناظرین و کوششها و جد و جهدهایش در راه کسب سلامتی و آسایش اسوه للسائرین گردد..
و درباب عوارض جانبی قرصها نیز نکاتی چند موجود است:
از جمله آنکه در مجموع مصرف قرصها موجب پیدایش چند حال نامطلوب و ناگریز در بیمار میشود که مهلک نبوده اما مطلوب خاطر مریض نیز نمیباشند
و از آن جمله میتوان اشاره نمود به خشکی مفرط دهان و استسقای دائم . که سبب میشود بیمار آب را به حرص فراوان بنوشد و هم چون بیابان زدگان در پی آب ،بطری خالی آب در دست از یک گوشه دانشکده به گوشه دیگرش بدود و از مخازن آب به نوشیدن آن شربت گوارا اقدام کند. واین تشنگی آن چنان شدید و زور مند است که گویی انسان را درمیان بازوان هول آسای خود منکوب و به تمامه مچاله میکند
و تا بر سبیل میل اوبه نوشیدن بیشتر و بیشتر آب تا حد باد کردن شکم اقدام نکنی دست از تو نمیشوید و در کمال حیرت این میل عجیب و پرقوت به هنگام رفع حرص و برآوردن تشنگی ناگهان چنان دست ازانسان میشوید و ناپدید میشود که حتی امید دیدار دوباره را باز نمیگذارد . اما این خیال و این وعده خلاف است و به چشم بر هم گذاشتنی دیدار دوباره تازه میگردد و دویدن و مویه کردن برای آب میسر و واقع میشود.
و از عوارض دیگر دو چیز پر قوت ترند یکی انقباض عضلانی و دیگر سرگیجه و تاری دید که هردو بسیار ناگوار و جان فرسایند و به هرکه خلاف این را مدعی گردد و این دو عارضه را ناچیز بپدارد بایستی گفته شود: خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هر که دروغش باشد .
و تحمل این دو به خصوص که در زمانی واحد جمع گردند امریست ورای طاقت انسانی و اگر این سخن قدری راه به گزاف بپیماید بایست بگویم دست کم امریست ورای طاقت این کمترین . با این احوال شاید چو وابینم خیر من در این باشد و از این بابت است که لب میگزم و خاموش و لب دوخته تحمل میکنم. و چاره ام نیست جز وعده و وعید خوش به خود دادن که شفا و آرامش نزدیک است و این امید را در دل میپرورانم که در سایه آرامش روحی بتوانم به دلخواه خویش و (با آن چنان سخت کوشیی که پسندم است )به تعلیم کتب بپردازم و دائما نهیب میزنم بر خود که تحمل بایدم و جز آن چاره نیست و یادآوری میکنم که :
دلا کی به شود کارت؟ اگر اکنون نخواهد شد ؟
و در آخر و به طریق نوشتار این گونه متون سخن کوتاه میکنم و اسب تیز پای اندیشه را از جولان باز میدارم که به جای این اسب آن ترس دائم در سرم جولا ن میدهد که اگر سخن کوتاه نکنم این نکهت باریک مثنوی هفتاد من کاغد خواهد شد .
پی نوشت : هوس کردم اینجور بنویسم .
ریشه ی تلخ منی .
تو را به دندان گزید ه ام.
نمیخواهم بدانم که
درون شفیره ی تو چیست
نمیخواهم بدانم که کودک که بودی چه شد .
که اینطور
محبوب کوهستان * من شدی .
نمیخواهم بدانم که
هرگز
در لانه ی مورچه ها آب نریخته ای .
نمیخواهم بدانم
که هرگز
دانته یا سروانتس نخوانده ا ی .
نمیخواهم بدانم که سفر
چگونه تو را برد
و بازگرداند .
نمیخواهم بدانم که
به چه فکر کرده ا ی .
نمیخوام بدانم که ممکن است
هم چو دانه به دل زمین بروی
و هرگز نرویی
نمیخواهم بدانم
که بارها و بارها
چگونه خواب مرا ندید ه ای .
نمیخواهم بدانم که آدمها در پوست تو
نفوذ میکنند
نمیخواهم بدانم که دیروز
از آب باران ننوشیده ای
نمیخواهم بدانم کلاغهای سیاه را دور نمیکنی
زمانی که به استفراغ ریخته
برکناره ی پیاده رو نوک میزنند
نمیخواهم بدانم که در جنگلی دور نرویید ه ای
نمیخواهم بدانم که سولیکو واژه ای بی دلالت است .
نمیخواهم بدانم که اکنون حقیقت است
نمیخواهم بدانم که اکنون
در دهانت چه داری
نمیخواهم تو را بدانم
لورکا گفته است
"نمیخواهم دیگر بار بشنوم که مردگان خونشان را از دست نمیدهند"
و این نشانه ی بدیست
شاید من مرده ام
و هنوز خونی در بدن و صدایی در گلو دارم .توسنی کردم ندانستم همی از کشیدن تنگتر گردد کمند
تاملاتی در باب باروری
بهرام بیضایی در قسمتی ازپاسخش به یک سوال ( مربو ط به فیلم کلاغ ) درباره ی ترسهای زنانه سخن گفته بود. ترسهایی که ناشی از زن بودن و بعد فرهنگ ماست . توضیح کامل و عجیبی بود او این ترسها را اینطور برشمرده بود :
ترس های مرتبط با مفهوم باروری.ترس از گم گشتگی. تنهایی . ترس از گذر زمان و ترس اززوال .
من در تجربه تمامشان با زن هایی که نمیدانم چه کس هستند شریک بودم .
متن زیر عجالتا و عمدتا درباره ی ترس اول است .
در موردترسهای مرتبط با باروری چه میتوانم بگویم ؟
احساس میکنم این ترس نسبت عجیبی دارد با مفهوم نماد زمین بودن زنان در اساطیر ایرانی . پیش از آن که درباره ی ترسهایی که نسبتی دارند با باورری یا عدم باروری سخن بگویم دوست دارم قدری از نگاهم درباره مفهوم پذیرندگی زن در جریان هم آغوشی و هم به شکل کلی بنویسم .
در فرهنگ ما و شاید اسا سا در هر فرهنگی ؟ به سبب شباهت پذیرندگی در هر دو مفهوم خاک و زن . این دومفهوم ربط معنایی وثیق و وسیعی داشتند . زن نطفه را میپذیرد و خاک دانه را و جز آن در ارتباط جنسی زن پذیرنده ی مرد است و آن چه که پذیرا و در خود کشانده ست( هم چون خاک ) زن است و اگر به عمل جفت گیری هم چون تمثیل نگاه کنیم مفهوم مردانگی مفهوم متحرک و جست و گر است . در مثالی اغراق گونه تن زن هم چون تخته سنگی پابرجاست و در زمین ریشه دارد و مرد هم چون ماریست که به سنگی داخل میشود و متاعش را در دل سیاهی پنهان میکند . جسم مردانه شاید در حیطه ی رویایی ازلی و ابدی و در پاسخ به دعوتی اسرار امیز و خاموش ناگزیرو مجبوربه داخل شدن در جسم زنانه است . در این جادو _ رویا . در این داستان مکرر و شوق انگیز تکه ای از تن انسان از جهان دیگری "جهان مردانه" به جهانی نا اشنا "جهان زنانه" گام مینهد .
در این در هم تنیدگی جهانها . این ممزوج شدن جانها گویی نیرویی مغناطیسی و مافوق تصور عضلات دو جسم را به سوی مرکز واحدی میکشاند که از آن لذتی بی حد برخواهد ساخت . گردبادی مرتعش و هذیانی که تمام خاطرات را و تصاویر را میشوید و پهنه ی گسترده ی هوشیاری را باطل میکند . در این بازی تاریخیُ در این معادله ی فلج کننده جسم مرد هم چون توفانی جستو جو گر به پیکر زن داخل میشود و پیکر زن به مثابه خاکی غنی غیر را میپذیرد و با مفهوم درونی خود آشتی میدهد و شاید این اعمال یعنی پذیرفتن مرد در خویشتن ،و یکی شدن با او و ایجاد کل واحد از طریق عاملی خارج از خو د نمادی باشند بر بسیاری از امیال و غرایز زنانه .
این میل به مصالحه و دریافت ،میل به ترکیب و تلفیق احساسات وحتی عقاید در زنان یا طبایع زنانه ..میل به پذیرندگی و پرورندن نطفه های اندیشه در درون و پختن و عمل آوردن آنها در انزوا . همگی امیالی زنانه اند و نقش زن در هم آغوشی به مثابه زمین و مرکز ثابت فرو خوردن جوشش سیال مرد شکلی نمادین از امیال و افعال اوست .
(نمیدانم شاید در صحبت از امیال زنانه به بیراهه میروم و این فقط تصویری از امیال خودم است )
ترس از ناباروری ترسی ست مرتبط با سرشت و طبیعت ، ترسی که از نفی مفهوم اساسی پذیرندگی در وجود زن ناشی میشود . نفی باروری به معنای نفی پذیرش است . پذیرشی که در هر ساحتی از خلق انسان تا خلق یک شعر ممکن است روی دهد .( باروری غیر از خلاقیت است . خلاقیت یک بارقه، یک جوشش است. نوعی تروایدن لحظه ای و از درون )
حال آنکه شرط اساسی باروری در نظر من پذیرفتن چیزی از خارج و برون از خود است. یک منظره یا تصویر فریبا که در ذهن میماند و در آنجا به جادوی هنر بدل میشود . یک درخشش از شنیدن آوایی یا نغمه ای کوچک یا چیزی هم چون آن در روح بدل به نطفه ای از موسیقی میشود و تمامی این ها (بارقه هایی که از طبیعت دریافت شده اند ) درخلوت و با درد و دشواری تا هنگامه ی بر دهی در درون میماند و آنگاه موعد باز پرداختن متاع طبیعت به دامان طبیعت میرسد.
در باروری آنچه اساسیت آغاز از برون است نه شروع و خلق از درون. و این چرخه ی دیوانه واربا باز ساختن عناصر تک افتاده و پریشان بیرونی به کل منسجم و زیبای درونی نمودی از شگفتی باروری و سازش مصالحه آمیخته ی زنانگی ست . تلاشی که چرخ طبیعت را میچرخاند و ترس از ناباوروری فی الواقع ترس از فرو ریختن جهانیست که در آن زندگی میکنم.
پی نوشت :
درباره ی تمام این ترسها :
فکر میکنم متنی از من نباشد که به نوعی به ترس از زوال ( زوال جسم یا زوال روح یا حتی زوال هوش ) پهلو نزده نباشد .و همین طور درباره ی اینها : ترس از گذر زمان یا برخورد ناباورانه ی انسان در برخورد با پایان گذر زمان که همان مرگ است و (هم چنین درباره ی تنهایی و گم گشتگی.) آنقدر حرف دارم و تمامش را در اینده خواهم نوشت.
تاملات اجتماعی 1
بار اول که به مساله ی دروغ آشکارفکر کردم زمانی بود که در کودکی داستانی درباره ی یک زن و یک مرد خواندم .
داستانی چه بسا مکرر و تکثیر شده اما جذاب . زنی و مردی که هر یک در خلوت همدیگر را دوست داشتند اما از افشای حقیقت بیم داشتند . پنهان کردن دو حقیقت در درون به خودی خود موجب پیدایی یک دروغ در بیرون میگشت . گزاره ی ساده و عملی که بیان میکرد :انها هم را دوست ندارند . خارج از این گزاره ی دروغگوی ناظر . هر یک از دو تن در خلوت خود هم یک دروغ و حقیت داشتند . حقیقت این که دیگری را دوست دارند . و دروغ انکه دیگری او را دوست ندارد .
بعدها و مشاهده ی موارد دیگر این باور را در نزد من تقویت کرد که هر دروغ اشکاری از انباشت حقایق پنهانی نصیب میشود .
و هر دروغ جمعی که اذهان افراد اجتماعی تصدیقش میکنند از پنهان نگاه داشتن حقایق کوچک و شخصی و بی مقدار باد کرده و نصیب گشته است . آنچه که ادمها آنرا ناهنجاری خودشان حساب کرده و از هم پنهان میکنند فی الواقع همه گیر از کار در میاید و با یک بررسی دقیق تر آشکار میشود که آنچه ناهنجاریست در واقع فقدان آن چیزیست که ناهنجاری حسابش کرده ایم در واقع نداشتن بیماری دروغین فردی خود نشانه ی بیمار یا که ناهنجار بودنست. .
شاهد :
تحقیقاتی که به تازگی در زمینه مسائل جنسی در حوزه روانشناسی صورت گرفته
نشان میدهد که تقریباً همه انسانها درمورد مسائل جنسی خیالپردازی می کنند اما
هیچکدام درمورد آن حرفی نمی زنند.روانشناسی ( برت کار) که بر روی ۱۸،۰۰۰
مرد و زن تحقیق کرده است به نتایج خلاف انتظاری دست یافت . او درمورد تعدد و تکرار و همچنین محتوای خیالپردازی های
آنها سوال کرد و دریافته است که نه نفر از هر ۱۰ نفر آنها، خیالپردازی جنسی داشته
اند. باور او بر این است که افراد باقیمانده هم این خیالپردازی ها را داشته اند اما
جرات پذیرفتن آن را نداشته اند. حتی آندسته از ما که قبول می کنند که خیالپردازی جنسی دارند،
تمایلی برای حرف زدن درمورد آن ندارند. ۹۵% از شرکت کننده های تحقیق هیچوقت
خیالپردازی های خود را با کسی درمیان نگذاشته اند.خیلی از افراد از طبیعت منحرف و هرزه خیالپردازی
هایشان احساس خجالت و گناه می کنند، اما نتایج تحقیق در رابطه با محتوای این خیال پردازیها نشان میدهد آنچه که از طرف اشخاص “منحرف” یا “هرزه”
قلمداد میشود و سبب نگرانی انهاست در واقع کاملا طبیعی و متدوال است
من مصرانه معتقدم که هنجارهای اجتماعی و چیستی آنها و هم چنین افکار عمومی افراد جوامع در رابطه با انچه که طبیعی و نرمال است و آنچه که نیست اموری هستند خیالی و بیش از ان که ما میپنداریم متکی بر افشای داده های شخصی و نهانی در زمینه ی اجتماعی .